حلول چشمها

 

حلول چشمها

از چشم توموج ياسمن ميريزد

غوغاى نسيم گردچمن ميريزد

عطر نفست پيام باران دارد

تخم هوست به کشت من ميريزد

ازشام حلول هردوچشمت شبها

ستاره به روى ما و من ميريزد

شاعر چو ببيند آن دوچشم نازت

هيجاى غزل به هرسخن ميريزد

 درحجله آرزوى ايندل هر شب

يادتو شرربه جان وتن ميريزد

باران نگاه عاشقت شام وسحر

در گلشن آرزوى من ميريزد 

بازآبه صفاى عشق من باورکن

کين رايحه کى به هروطن ميريزد

 

بوى خينه

پيراهن مادرم بوى خينه ميداد، بوى شبهاى عيد، بوى سال نو،بوى شب خينۀ  دخترهمسايه ،بوى يک ميلاد خوش... وقتى کنار مادرم مى ايستادم آن بوى را احساس کرده چين دامنش را در لاى انگشتهايم گرفته نزديک بينى ام کرده مى بوييدم ...

مادرم چشمان ميشى، بينى بلند ابروهاى پر پشت و پيوست داشت .

 دستهاى مادرم دايما گرم اما درشت  بود

 مادرم ميگفت دستهايم را کار بسيار درشت ساخته .

 وقتى تنور را آتش مينداخت، چشمان قهوه ايى مادرم مستور با اشک ميشد؛ اشکى که از دود سياه برپرده چشمان اوپديد ميامد؛ اشکى که مثل باران بود. اما نه .. ...مثل باران آبى نبود؛ اشک او خاکسترى  بود ؛ اين اشک غم مارا آب ميداد ،اين اشک دانه براى روييدن نداشت .

صداى مادرم را وقتى که نام مرا فريادميزد مى شنيدم،  صداى او برايم صداى  آبشارکوه اونى دره پغمان بود که تابستانهادرآن دره  براى ميله ميرفتيم .  در آنجا

مادرم براى ما شير گرم ميريخت، کلچه و کيک را روى سفره ميگذاشت و مارا که هرکدام در لابلاى درختها روى سبزه ها و در کناره هاى دريا به شادمانى مگذشتانديم، براى نوشيدن شير فرا ميخواند .

خنده هاى مادرم درست مثل سپيده ها ى تباشيرى طلوع که صبحگاه روى سياهى ها را ميشست  و طنين شادمانى را درفضا مى گستراندبود .

وجودمادرم برايم حيثيت هستى خودم را داشت در حجم نفس هايم ، هرروز آنجا که او ميبود من هم ميبودم وبرموجوديت او احساس آرامش  ميکردم . گاهى در گرد ش مى چرخيدم  ، زمانى  لبخند هايش را همراهى ميکردم گاهگاه برايش قهر ميکردم و تا ساعتها با آرزوى فراچنگ کردن هدف خويش وبا بغضىکه از نازهاى من منشه ميگرفت الى لحظات پايان انتظار ،با پيشانى اخم کرده  ميزيستم .

بوسه هاى مادرم نرم وفرحبخش بود اما بوسه هاى من .....نميدانم او نگفته بودکه بوسه هايم بر گونه نرم ولطيف او چى لذت داشت ! هرروزوقتى  لباسهاى سياه مکتب ام را مى پوشيدم  رويم را مى بوسيد و من هم  گونه هاى نرم او را بوسيده با خرسندى بسوى مکتب ميرفتم ، صنف ما هم بوى خينه ميداد، کتابچه ها وحتى استاد ماهم که گاهگاه بامهربانى کنارم مى ايستاد و دست نوازش بر سرم ميکشيد بوى خينه ميداد. وجود مادرم را  مثل موجود پس از خدا دوست داشتم  .... نمى دانم چرا هيچگاهى به مرگ او فکر نمى کرد م ،چشمهايش را يک تکه عاطفه

 صدايش آهنگ خوشبختى ،دستهاى درشتش يک وسيله بى همتاى نوازش

 پاهايش را که انگشتهاى ورم کرده و آبله زده داشت رهنماىراه خوشبختى ، سراپايش را معبود عشق و محبت واقعى احساس ميکردم.

 در کنار او برهمه بدبختى ها درد و اندوه مى خنديدم و خودم را فاتح و سپهسالار شهر پر فروغ خوشبختى جا ميزدم.

 وقتى برتخت سينه او که برايم با شکوه تر از تخت سلطنتى پادشاهان بود تکيه ميزدم، برهرچه فضاى اطرافم را گرفته بود فاتحانه مينگريستم و خوشبختى خودم را با خوشبختى هيچکسى مقايسه نمى کردم .

اما سحرگاه  يکروز که از آن روز گاران اوقات بسيارى سپرى شد ه بود ،هنگاميکه روشنايى سپيده هايش را در پس شيشه هاى خلوت شب پاشيد، چشمم به استقبال روز گشوده شد. لحاف رااز روى تنم بيکسو زدم، لحافيکه رويش با صد ها پارچه رنگين باهم پيوست بهم پيوند خورده بود . چشمهايم بروى رنگها لغزيد در  آن ميان  پارچه لباس مادرم را ديدم همان پارچه که بوى خينه ميداد. آن گوشه لحاف را بلند کرده به بيتى ام نزديک ساخته .. بو کردم.... پى هم و چندين مراتبه ، اما آن پارچه..... ديگر بوى خينه نميداد!

                                                         

  حيران نشسته

ميخواستم که پنجره دل بروى تو

تا ناکجاى حسرت و ترديد واکنم

ميخواستم به چشم حلاوتگه اميد

درهرقدم ترا به تمنا نگاه کنم

ميخواستم که مرمرسبزتن ترا

در باغ آرزوى بهاران بنا کنم

ميخواستم به سوى دل بيقرارخويش

لوح تمام آئينه ها را رها کنم

ميخواستم اگر تو باز بيايى دم دگر

هيجاى نام تو به غزلها صدا کنم

ميخواستم که جان پرا ز اشتياق خويش

در پيشگاه مقدم نازت فداکنم

ميخواستم که هر چه خدا داده بود مرا

اهداء به هردو چشم تواى آشنا کنم

ميخواستم ز سنگ تراشم تن ترا

در پيش قامت تو نشينم دعا کنم

ميخواستم که قصه اين عشق پاک را

از موجهاى حادثه هايش جدا کنم

اما نيامدىو گذشت سالهاى سال

حيران نشسته ام که به عهدم چيها کنم؟!!!

گريستم

        

ديشب ، بيادغُصه فرداگريستم

تا صبحدم به سوز و تمنا گريستم

شام غريب خيمه نشينان مرا ربود

آنجا براى طفلک آنها گريستم

رفتم به بزم سوگواران ـ  انتحار

بر تنه هاى بى سر و بى پا گريستم 

بر کوچه باغهاى که ويرانه شد زجنگ

بر قارـ  قار زاغ  در آنجا گريستم

آتش گرفت جفت کبوتر به لانه اش

بر عشق آن دو با خود ورويا گريستم

لغزيد بخون کودک معصوم و بى گناه

وامانده زاو کتاب و قلمها گريستم

من داغديده ام  ،ز دل لاله باخبر

برگورهاى تازه به صحرا گريستم

هرکس در امتدادغمش غمگسار داشت

تنهابودم در اين ره و تنها گريستم

در آتشى که خانه دل سوخت اندران

از سوزخود به وسعت دريا گريستم

دستى به همدستى هيچکس نيافتم

زين نفرت هميشۀ دلها گريستم

رفتم بباغ  ـ  فصل شگفتن، نيافتم

برقامت شکسته گلها گريستم 

سگهاى لاشخوار بهم قوله ميکشند

زين وحشت و تباهى دنيا گريستم

دامن شوق

 

تا کوله بارعشق تو بر دوش کرده ام

راه عبور خويش فراموش کرده ام

غوغاى عشق و قصه بى مهرى ترا

از هر کسى شنيده پس گوش کرده ام

جام بلور چشم ترا با صد اشتياق

بگرفته در تلاطم غم نوش کرده ام

آن آتشى که دامنم از شوق تو گرفت

سيل سرشک ريخته خاموش کرده ام

مرواريد نگاه تو در تارلحظه ها

يک ـ يک کشيده زيب برو دوش کرده ام

کاج بلند قامت سبز ترا زشوق

با مرمر خيال در آغوش کرده ام

در سردى وخموشىوشکستگى ومرگ

عزم سفر بسوى لب نوش کرده ام

                                     ناهيد بشردوست

                             

نقش باران

 دخت سبز پوش بهار با گامهاى باران در پس شيشه هاى کلبه مان ميايد و نقش از طراوت و تازگى رادرپس شيشه هاى پنجره ها به تصويرميکشد .شرطش اينست که تو واژه ها را با هم آشتى داده و آنرا بخوانى .