حلول چشمها

از چشم توموج ياسمن ميريزد

غوغاى نسيم گردچمن ميريزد

عطر نفست پيام باران دارد

تخم هوست به کشت من ميريزد

ازشام حلول هردوچشمت شبها

ستاره به روى ما و من ميريزد

شاعر چو ببيند آن دوچشم نازت

هيجاى غزل به هرسخن ميريزد

 درحجله آرزوى ايندل هر شب

يادتو شرربه جان وتن ميريزد

باران نگاه عاشقت شام وسحر

در گلشن آرزوى من ميريزد 

بازآبه صفاى عشق من باورکن

کين رايحه کى به هروطن ميريزد