هشتم مارچ را به همه زنان جهان و بويژه زنان سرزمين درد ديده و بلا کشيده کشور خويش از صميم قلب تبريک و تهنيت عرض ميدارم
سالهاست كه در کشور ما ، زن اين موجود مقدس به عناوين گوناگون، زير بار رنج، اندوه و شكنجه جان عزيزش را قربان ميسازد.
سالهاست كه زن، سمبول قرباني كلتور و عنعنات پوسيدۀ جامعۀ پدر سالارى ميگردد.
سالهاست كه زن مايۀ خوشگذرانى و وسيلۀ رفع غرايض جنسى مردان است.
در بسيارى موارد هرگاه بديدة تعمق نگريسته آئيم، زن هيچ مقدار ندارد
بنابر آن با كوله بارى از غم راه هاى پرپيچ و خم زنده گى را در مى نوردد و بى آنكه فرياد برآورد؛ همانند كودكى تحت تسلط خشونت اجتماعى زنده گى ميكند و نامش را ميگذارد زنده گى...
من منحيث يك زن، مخالف اين نيستم كه گفته اند: (حيا بهترين زيور زن است)، اما مخالف آن هستم كه نيروى مقتدر كار، آفرينشگرى، استعداد و حُكومت دارى از زن ربوده شود و براى اينكه او با ستر باقى بماند در چارچوب خانه اسير گردد و تا زنده است حقير و بى شخصيت باشد.
در اينجا به خاطر گراميداشت از روز زن داستانى را ميگذارم اميد وارم با حوصله مندى آنرا بخوانيد
ايکاش ميدانستم او مادرم بود!
کنار جاده تنگى که بدو طرف آن موتر ها توقف کرده بودند روان بودم، نميدانم در چه تفکرى غرق بودم !شايد بدورنماى امتحانى که در پو هنتون در پيش داشتم فکر ميکردم ؛که ناگهان پايم به چيزى بند شده مانند توپ فوتبال از جايم پريده و بيکسوگذلک شدم ، سايه ديگر ى در فاصله مقابل من پرتاب گرديد ! بزودى از جايم بر خاستم ، متوجه شدم زن قامت خميدۀ در حاليکه لباس ژنده به تن و بوتهاى کهنه پينه خورده به پا دارد در حاليکه در سيمايش خشونت نقش داشت وزير لب چيز هاى را زمزمه ميکرد ، به تلاش خودش را بالاى عصايش بلندنمود . خجالت زده از دست او گرفته بلندش کردم :
ـ ببخشيد ، مادر جان فکرم نبود .
زن با چهره پر چين و چروک در حاليکه با نگاه هاى نافذش چندين مراتبه صورتم را بدقت نگاه کرد! دست سياه و لاغرش را در برابر صورتم آورد . پلکهايم از ترس بهم خوردند ! احساس نمودم با سيلى برويم مى کوبد، اما بر خلاف انتظار، اين دست بگونه نوازشگرانه به صورتم کشيده شدو زن با نواى پر عطوفتى گفت::
ـ خير است بچيم ، فکرت جاى دگه بود .
از خجالت عرق کرده بودم و حرارت و جود م بالارفته بود،؛ خدا ميداند چهره ام چقدر سرخ شده بود ، با تملق به عذر خواهى پرداختم اما زن در حاليکه چادرش رابروى پيشانيش کشيد ،و با نوک آن بينى اش را پاک کرد بر خلاف انتظار بار ديگر برويم لبخند زد .
نميدانم در لبخند او چه معمايي نهفته بود ؟ چشمش را از من دور نميکرد،از کيسه جيبم نوت صد افغانيگى رابدر کرده ميخواستم به او بدهم، اما زن در حاليکه باز همان خنده مرموزش را تحويلم نمود با لطف کلام گفت
ـ نى بچيم ، مه گدائى گر نيستم !
باز عرق خجالت بر سرورويم ژاله آ سا باريدن گرفت ، بدون تامل پرسيدم :
ـ مادر جان شما کجا ميرويد؟ تا من شما را همراهي کنم
زن با قامت خميده در حاليکه تمامى اتکايش را بروى عصايش افگنده بودپس از مکث کوتاهى گفت :
ـ نميدانم :
حيرت زده شده ، پرسيدم :
ـ از کجا آمده ايد ؟
در حاليکه آه سوزناکى از سينه اش بدر کرد گفت :
ـ از جلال آباد آمده ام
و بدون اينکه سلسله گفتگوى مانرا قطع کنم پرسيدم :
در اينجا چه ميکنيد ؟
ـ پسرم را ميپالم
پسر تان در کجاست ؟
ـ نميدانم شايد در کابل ...
با حالت مترددپرسيدم :
او چوقت به کابل آمده
زن با حالت اندوه بارى گفت :
ـ بسيار وخت مى شه فرار کرد.....فرار
ـ چرا؟!!
از دست ظلم پدر و مادر اندر خود
دلم خون شد
پرسيدم : به حق تان ظلم ميشد؟
ـ زن گفت :
ـ آن ،هم به حق بچيم هم به حق من !
تن ز ن بالاى عصايش به لرزه افتيد؛ نخواستم احساس او را در پيوند با گذشته جريحه دار بسازم، اصلاَ نميدانم چرا اينقدر براى او ناراحت شدم،شايد به خاطر سر گذشت تلخ خودم که هنوز ١٢بهار زندگى را سپرى نکرده بودم که دستخوش حوادث گرديدم
بدين معنى که پدرم براى اينکه با زن ديگرىآشنا شد و بدون آگاهى مادرم با او ازدواج نمودو هر دو به آزار و اذيت هاى فزيکى من و مادرم ميپرداختند مجبور شده ، خانه را ترک کرده و راه کابل را در پيش گرفتم ، شنيده بودم که خانه ماما يم در سراجى است . اما موقعيکه در اثر پرس و پال زياد منطقه سراجى را در يافتم با انبار هاى از خاکروبه هامواجه شدم ! جنگ حتى يک ديوارآنجارا استوار نگذاشته بود ،بهت زده در آنجا روى سنگپارچه بزرگى نشستم و غرق تفکر شدم ، در اين ملک مسافرى !به کدام راه ميرفتم ؟ به کى اعتماد ميکردم ، کجا بود آن کسى که درد و اندوه مرا درک ميکرد.که چرا از خانه فرار نموده ام لحظات متمادى همچنان نشستم آفتاب از خط استوا بيکسو لغزيد و هوا آرام ـ آرام رو به سردى رفت ، در آن لحظه يکبار مادرم بيادم آمد که زير تنه آن زن چشم سبز گردن کلفت ،همانند شکار نيمه بسمل افتيده و گلويش در حلقه دستهاى او فشارداده ميشود ! چشمهاى مادر بيچاره ام حلقه زده رنگش کبودمى شود و فريادش در ميان گلويش اثير ميگردد ... از دستم چيزى بر نميآمد چون کوچک بودم ، هميقدر ميکردم که دادو فرياد براه مى انداختم وهمسايه ها را به استمداد مى جستم ، همه به حال مادر م متاثر ميشدند چون از اينگونه حوادث همه روزه اتفاق مى افتيد و اينهمه را پدرم صحنه سازى ميکرد ، پس از آنکه مادر بيچاره مرا شکم سيرشکنجۀ ميکرد ؛با طمطراق براى دفاع از خويش در نزد همسايه هافرياد ميزدکه ... به کس غرض نيست اسپ مرا شوهرم زين ميکند .صداى ناس آن زن هر لحظه در گوشم طنين مى انداخت، سرم گيچ ميرفت وجودم از حرارت اندوه داغ ميشد ؛اما چيزى از دستم بر نمى آمد؛ تنها همينقدر ميتوانستم که برا ى نجات مادرم از آن همه پريشانى، فرمانبردار باشم و بس .من نيز روز يک مراتبه در برابر چشمان مادرم بدون آنکه به گناهم پى ببرم در اثر دروغ پراگنى هاى مادر اندرمورد لت و کوب پدرم قرار ميگرفتم ، چندين مراتبه از مادرم خواستم تا با من به کابل برود اما نپذيرفت
زيرا برآمدن از خانه را برايش که يک زن بود ننگ و عار ميدانست و هميش ميگفت :
خير است بچيم !پشت هر تاريکى روشنى آمدنيست ما به اين روز نمى مانيم دنيا به آبرو وحيثيت ما نرسد ؛ دامن خدا را گرفته صبر ميکنيم که خدا چه ميکند و به اين بهانه مرا تسلى ميداد
يکشب که هنوز تازه شب دامن فولاديش را بروى دنيا هموار کرده بود و همه آرام آرام به بستر خواب آرام شان ميرفتند ؛صحبت هاىپدرم را شنيدم که خاموشانه با مادر اندرم ميگفت :
ـ از زن چيزى نمانده ،بچه را زن ميدهيم تا خدمت من وتراکند... ديگر چه ميخواهى ؟ وهر دو مى خنديدند
اين پيام پدرم احساس مرا جريحه دار ساخت! شب همه از تشويش نخفتم وسحر گاهان وقت نماز چند افغانى که از فروش آب بدست اورده بودم از نزد مادرم گرفته به بهانه فروش آب سطل و گيلاس را هم گرفته از خانه برآمدم ، تصميم داشتم موقعيکه خانه مامايم رسيدم ،از مادرم به او قصه ميکنم تا او مادرم را از اين حالت رقتبار نجات دهد
آفتاب زوزه ميکشيد و سراب آن ازروى ويرانه هابا اشعه سفيد رنگى بلند ميشدهمه جا بوى خاک ميداد زندگى در آن منطقه رنگش را باخته بود؛ اما هنوز هم از لابلاى سنگپارچه ها سگها با چوچه هايشان ميبرآمدند و اينسو و آنسو پيام دوباره زندگى را الهام ميدادند ،بياد روز هاى پر جمع و جوش اين منطقه افتيدم که پر از از دحام آدمها بود مردم کابل بيشتر در آن منطقه بود وباش داشتند؛ از خانه مامايم نشانى نبود ؛ زيرا در زير انبار از خاک و گل ، مثل هزاران خانه ديگر ناپديد شده بود .قلبم فشرده شد نا اميد شده بعد از آنکه دم خود را راست کردم بيکى از هوتلها که درآن نزديکى ها قرار داشت رفتم ، پس از رفع گرسنگى به هوتلى گفتم :کاکا جان من پدر و مادر ندارم ، ميتوانم در اينجا با شما کار کنم ؟ اما هوتلى به شدت نظرم را رد نموده و مرا به نااميدى از نزدش راند . از آن روز به بعد به چندين هوتل و
مسترى خانه رفتم ، شبها را در مسجد سپرى ميکردم وروزهارا در تلاش کار. تا آنکه يکروز مرد مهربانى مرا بدکان خياطى اش شاگرد ساخت شب وروز در دکان بودم صداقتم باعث شد تا آنمرد مرا شامل مکتب بسازد و سپس آرام آرام به خانه آنها ميرفتم ، پس از گذشت چندين سال من با آنها عادت گرفتم و اندک اندک غمهايم را بدستيارى افراد آن خانه ،بدست فراموشى دادم هرچند گاهگاه مادرم بيادم مى آمد . وقتي متوجه شدم که پول فراهم شدۀ من کفايت کرايه يک دکان را ميکندبه اجازه خليفه خود دکانى را به کرايه گرفته ودر آنجا به کار مستقل پرداختم ، امتحانات پو هنتون در پيش بود شب وروز در همين انديشه بودم که چگونه بتوانم در فاکولته دلخواه (حقوق)کامياب شوم!تا بتوانم از حق مستمندان بويژه زنهاى مظلوم ،چون مادر خود دفاع کنم هنوز در همين انديشه ها غرق بودم که ناگهان صداى برک گرفتن موتر ى بگوشم رسيد متوجه شدم آن زن در فاصله دور تر ازمن با موترى تصادم نمود . مردم دويدند ومن نيز دوان دوان خود را در محل حادثه رسانيدم، ميخواستم از حالت آن زن آگاه شوم که ناگهان با چهره عبوس مردى که آن زن را قصدى با موترش زده بود، مواجه شدم ، مرد درست شبه پدرم بود بر خوردم که در چنگال مردم به داد فرياد پرداخته ميگويد :
ـ زنى که از خانه شوهرش فرار کند گناهش اينست. دانستم اين جنايتکار همان پدرم است پوليس ها آمده بدستها ى او زولانه زدند من سراسيمه شده بودم ميخواستم آن مرد را تا توان داشتم لت و کوب کرده استخوانهايش را نرم کنم ، و موتر را از بالاىسينه اش بگذرانم ، اما مردم مانع شدندواو را از مقابلم بردند از مردم التماس کنان پرسيدم :
ـ آن زن را کجا بردند؟!!!
کسى به حرفم اعتنا نمى کرد ، مردى که از درون انبوه مردم بدر شد با سيماى آزرده گفت : زن حالت کوما داشت به شفاخانه وزير اکبر خان انتقالش دادند.
سراسيمه دويدم چند تکسى را دست دادم ؛اماچون روز بد بيادر ندارد کسى بدردم نمى خوردهر کدام از مقابلم وحشيانه وبا شتاب ميگذشتند،از فاصله دور تر موتر ديگرى را ديدم خود را در مقابل آن رسانيدم و موتر را به زور توقف داده سوار آن شدم و فرمان دادم تا مرا به شفاخانه وزير اکبر خان برساند... درايور از شيشه عقب چند بار بسويم نگاه کرد مردى خوبى بود، ميخواست راز سراسيمگى ام را بداند اما از نزاکت چيزى نگفت . موتر به سرعت مقابل دروازه شفاخانه برک زد درايور رفت و پول هم فراموشم شد تا به او بدهم ، داخل تعمير شفاخانه شدم پله ها را پيموده بدهليز اول رسيدم، دروازه عمليات خانه باز شد و تسکره که جسدى را بالاى آن حمل ميکردند از عمليات خانه برآمدبا عجله خود را در کنار تسکره رسانيدم و روجائى سفيد را از روى جسد برداشتم، ديدم چشما ن مادرم براى آمدنم باز است آين آخرين ديدار ما بود با دستم چشمهاى زيبايش را بستم وفرياد زدم... ايکاش ميدانستم که او مادرم بود !!!!!