دست باد

 

 

غزلهايم همه تيت و پرک شد

جدايى تاميان ما سرک شد

پريد مرغ هما  از لانه من

ميان جنگل غم لادرک شد

همگى واژه ها در باد رفتند

کتاب و دفتر من دفترک شد

به من از خرمن درد و جدايى

تمام خوشه هايش سر سرک شد

برفت کشتى عمرمن به توفان

اميدزنده ماندن دور ترک شد

دو چشمم کور شد از حسرت ودرد

سياهى جاگزين در مردمک شد

شب و روز م گذشت در انتظارش

خلاصه لحظه ها دراين دمک شد

به خاک افتيد ماهى خيالم

تپيدن هاى ايند ل بى درک شد

به تلخى رفت تمام لذ ت عمر

گمانم ارزو ها بى نمک شد

به پيشش عشق با معراج عاشق

سبک شد دست باد رفت خورد ترک شد  

 

          گريز از انجماد غصه 

 

بيا بريم از اين شهر، از اين ديار غريب .

که تکيه گاه ندارد براى خوشبختى !

در ختها همه بشکسته اند و دهکده ها

نشسته اند به اندوه مرگ ونابودى .

 

بيا بريم از اين شهر

که مار تشنه در آن قطره نمىيابد

و ره بسوى گل وسبزه ميکشد بيرون

دلم به بودن و زيستن در اين فضا تنگ است

وانتظار در اين ايستگاه چه دلتنگ است .

 

بيا بريم رها کن ز دست غم دامن

که کوله بار پر است از متاع خوشبختى

دلم گرفته از اين شهر

ز ازدحام غم و کوله بار ويرانى

ز اشک و کينه و نفرت

دگر دلم سير است                                    

و تا رسيدن و بودن به آن ديار وفا

اگر تامل چند لحظۀ دگر باشد ـ

                                                                  

                               هزار حادثه سرميرسد

  

                                     ـ دگر دير است .

 

 

 

بيا که در پس ديوار عمر رفته ما

ستاده توسن اميد پاى کوبان است

هنوز بر سر راه تا رسيدن مقصد

هزار سلسله بالا هزار پايانست

بيا بريم

به باغى که نور ميبارد !

بروى سبزه و گل نقش حور ميبارد !

صداى مزدحم شهر را رها سازيم

و خط فاصله ها را

ز انجماد غم و غصه اش جدا سازيم

که گرد باد حوادث گرفته راه وفا

کسى به جز من وتو نيست

                                در غم فردا .

بيا بريم ،من از اين ديار و مردم آن

ز رنگهاى طلائى و سرخ و نارنجى

و رنگهاى دگر

که دست نيرنگى

به آن تنيده هزاران نقش سبز بلور

و قصر خنده بياراسته ز مرمر شوق

دلم دگر تنگ است .

براى بودن گلها درون گلخانه 

فضا مصلوب است

فضا دلتنگ است .

نه ابر رحمت و نى يک فضاى بارانيست

دلم براى گل و راز هاىگلخانه

هميشه ميسوزد !

بيا بريم از اين شهر

زخنده هاى دروغين                                 

زگريه هاىفريبنده

زرنگ و نيرنگى                                      

دلم دگر سير است

بيا تو همسفر من

که اندکى دير است

 <br/><a href="http://i39.tinypic.com/zx2x55.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

همسايه                   اهدا به شهيداى حملات انتحارى درکشور                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                

 

رو! به همسايه بگو ـ

که نراند، زدرخت حويلى خيل  گنجشکان را ....

که به تسبيح خدامشغول اند !

رو به همسايه بگو

که سحرگاه هنوزرخنه نکرده برشب ـ

و دو تا کودک ما

که ز بيمارى و درد

سر خود را ننهادند از تب

تا هنوزبيداراند.

راز بى نانى و بى آبى و بى درمانى

راز اين خانه  ماست !

مگشا پنجرۀ خانه ما را به رخ هر دغلى ! 

ما به اندوه وغم وشادى هم  دلشاديم

ما به آهنگ صداى غم هم آباديم

شادى ما

غم ما

بين ما تقسيم است .

رو! به همسايه بگو

تو اگر سايه به ما ميفگنى

مثل همسايه باش !

چونکه گفتند: ((حق خدا ـ حق همسايه ))

رو! به همسايه بگوـ

در پس پنجره هاييکه بسويت باز است ؛

ابر بيداد چرا سايه فگند ؟

و چرا دامن آبى فلک آنسويش

تيره وتوفانيست ؟

که دراين توفانها

بين امواج خروشنده وعصيانى خشم

روح آشفته يک بيوه زنى

که بروى خوانش، لقمه نيست براى خوردن

ميشود سرگردان .

کودکى ميميرد !

مکتب و مدرسه اش ميماند

مرغکی ميميرد

لانه  اش ميماند

شاعرى ميميرد

دفترخاطره و سروده اش  ميماند

تو به مرگ چى کسى خوش کامى؟!! 

رو! به همسايه بگو

که  در کلبه  ما قفل ندارد هرگزـ

ما به دوستى به همه مى بينيم

دست ما دست وفاست

عهد ما بسته به پيمان خداست ....

ما نخواهيم، دو رنگى و ريا

طينت ما زهوادارى ظالم دور است .

مکن آشفته بهار مارا

شايد اين فصلى که دزدانه ميايد در باغ

باخودش سبز کند اين جا را ....

رو! به همسايه بگو

 گربه باغ حويلى ـ

سوسن ، نسترن ، نرگس و شبو روييد

به رگ و ريشه هر ساقه و هر غنچۀ باغ

باغبان، خون دلش جارى کرد !

مشکن! گلها را...

مزن آتش به هواى اين باغ

مفگن بردل هرلاله تو داغ

که چمن پر زگل لاله شده

و به پيشانى غم

عرق شرم ژاله ـ  ژاله شده .

رو! به همسايه بگو ـ

آيينه ها را پاک کن

تابدانى که حقيقت ها چيست

و دراين رسوايى

که بران فتح وغرور نام نهى

دست نامحرم کيست ؟

رو! خودت را درياب

گر براى يارى

دستى ندارى به درون آستين

کش کن آن پرده رخوت برخ آيينه ها .

غم واندوه به کاشانه ما ساز مکن !

خانه جغد دراين سلسله بنيادمکن

 اگرت خصلت تو خصمانه است

وصداقت به هواى تو فقط افسانه است

من ببندم به رخت درها را

پله ها پنجره ها دلها را

 

 

 

 

گمگشته

 

اى در تنت طراوت عطر بنفشه ها

آغوش تو حلاوت گرمى لحظه ها

اى آبشار جارى درياى ياد تو

شور وشرترنم پرشورخنده ها

تا درسپيدارتنت سبزگشته ام

پرشوراز نوازش شوق تو رگه ها  

با نرگس دو چشم تو سر گرم گشته ام

رفته زيادشيون پرسوزگريه ها

گمگشته ام به جنگل سبزخيال تو

راهم کشيده سو ى غلوى خميده ها

تا درغزل  دميده هيجا ى صداى تو

بگرفته جان تمامى دستورخامه ها

جام بلور شب زنگاه تو مر مر ين

روشن ز پرتو تو نگين سپيده ها

سال نو مبارک

 

 

ميله سخى

 

شب نوروزکه آفتاب دامن سفيدش را از روى در و بام خانه ما و خانه هاى دور وپيش ما برمى چيد و در بطن شب مد فونش ميکرد ؛  شب سيطره اش را ميگسترد. اما برخلاف شبهاى ديگر نمى توانست  تن نازک مرا که در لاى يک پيراهن نازک پيچيده بود به سردى بکشاند،بوى سبزى چلو دهليز به دهليز و اتاق به اتاق مى پيچيد، دلم در امواج يک ذوق نامرعى مى خروشيد بيادم ميامد که فردا با پوشيدن گند افغانى با خانواده به زيارت  سخى خواهم رفت ... بنظرم ميرسيد که هيچکس لباس به زيبايى گند افغانى من ندارد، زرق و برق آينه هاى روى سينه ام که بروى  گلهاى رنگارنگ نصب گرديده ، دامن چين دار، ستاره هاى شرنگسى اطراف دامن و گرد آستنين هايم ،شمله هاى رنگارنگ ملک چادرم، ماتيکه، دستبند و پيزار هاى زيبا . در ميا ن آن لباس، خود را گويى در بهشت احساس ميکردم، وقتى چرخ ميزدم آئينه ها روشنايى را از آفتاب ميگرفتند و همراه  با تصوير ستاره ها  انعکاس عجيبى را در اطرافم  پخش ميکردند ؛ همه جا ستاره باران ميشد من  در ميان غلوى از امواج ستاره ها ميخروشيدم، مى چرخيدم ،مى خنديدم وميرقصيدم  ستاره هاى پيراهنم شرنگس ميکردند، و  اين آهنگ زيبا مرا بدنياى عجيبى ميبرد؛ دنياييکه به فرسنگها از اين دنيا وزشتى هاى  آن  فاصله  داشت ؛ من خود را در دنياى عجيبى احساس ميکردم ، فکرميکردم درآسمان هستم و در انجمن فرشته ها ميخروشم ؛انعکاس خنده ام و حالت  مسرتم  را تنها خودم احساس ميکردم .باز ميچر خيدم  ، ميچرخيدم  و بار بار مچرخيدم .

وقتى چرخ ميزدم دامنم در ست مثل چترى در اطرافم  پراگنده ميشد و صداىستاره ها در دست  باد در گوشم مثل صداى آبشار گرم و لذتبخش ميخروشيد. صداى باد در گوشم ترانه بهار را ميخواند  ترانه که در مکتب معلم  درى براى ما ميخواند و ما همه دستجمعى از پى اش  آنرا تکرارميکرديم

مژده که آمد بهار

سبزه و گل بيشمار

آب فراوان به باغ

گشته روان هرکنار

بلبل آبى کند

غلغله در جويبار ...

صداى ما در ميان  مکتب انعکاس ميکرد از لابلاىشاخه ها و   پندک هاى در ختان از ميان  صنفها و ديوار هاى آن، حتى از محوطه جرايد  شيشه ايى که بديوار هاى مکتب آويخته شده بود   بدر شده به دور دستها ميرسيد به  جاييکه دلهاى نااميد را برا ى فرا رسيد بهارسبزى و جاودانگى نويد ميداد.

 

آن  شب که فردايش نو روز ميبود ، بيصبرانه شب را به صبح ميرساندم . خرسند بودم ازاينکه فردا  با فاميل به کوه سخى ميرفتيم... جاييکه خانه هاى آن از سنگ ساخته شده بود ؛ اما آدمهاى آن نه، آدمهاى آن مهربان ، سفيد و بشاش بودند. آنها مارا مانع نميشدند تا ازکوچه  هاى  فرا ز خانه هايشان بگذريم، مثليکه  انها اين کوه را مال همه  ميدانستند ؛کوه اي که در روز نو روز شاهد حضور شمار زياد از مردم در گرد و نوايش بود ؛ کوهى که در آن روز نميتوانست  گريه مرده ها را که گامهاى بيشمارى برسروروى وسينه  شان لگد ميزدند و ميگذشتند بشنود   زيرا آن  کوه به مسرت  زنده ها  مينگريست و شادى آنها را زمينه ميداد آن روز کوه سخى مرده گانرا از ياد ميبرد؛ مثل هميشه  مردگانيکه در تمام عمر مصاحب اين کوه بودند ؛اما کوه سخى سال يکبار اين صميميت و مصاحبت را به اراتمندانيکه به زيارت پاک او ميامدند سخاوت ميکرد،

 

آفتاب آرام ـ آرام ،از بالاى در و ديوار خانه ها گذشته  به تسخير قله کوه ميپرداخت واز آن هم فرا تر، خانه هاى عقب کوه را نيز از نوازش روشنايى خويش مستفيد ميساخت ،عقربه  ساعت درست بالاى يازده ميرسيديم  که ما دامن نسيم بهارى را گرفته به دامنه کوه ميرسيديم ، پدرم که گرسنگي را  طاقت نداشت  ؛ هنوز چند لحظه از رسيدن ما در کوه نميگذشت از جايش بلند ميشد، من ميدانستم که پدرم پايين ميرود درميان انبوه از مردم که به توغ زيارت خود شانرا ميرسانند  و طلب مراد ميکردند،پدرم از بند دستهاى من و خواهرکم ميگرفت و هر دوى مانرا از کوه پايين ميکرد، صداى ناى  ، دايره هاى زنگى و بى زنگ ، بوى ماهى بريان، بوى کباب،گدى گک هاى رنگارنگ باچشمهاى سياه   آبى وميشى موهاى زرد و اندامها ى متفاوت پيراهن هاى گلدار ، دايره ها ى رنگ رنگ گلدار ساده پوست گاوى پوست بزى ،پوقانه ها ى سبز سرخ  گلابى زرد نارنجى آسمانى ...صداى تر ق ـ  ترق ستونهاى وسط اسپکها و گازکها که دختران وپسران بروى آن ميچرخيدند؛  صداى چرنگانه ، فرفرک،  کاغذ پرانهاى رنگا رنگ همه و همه مرا چنان ذوق زده ميساخت که خودم را در خود گم ميکردم .

 

 حسرت ميخوردم: ايکاش هرروز نوروز ميبود. با داخل شدن در ازدحام اطراف زيارت سخى  و تماشاى اينهمه بازيچه ها، سفينه قلبم در انقباض و انبساط مى شد با رسيدن دراجتماع هربازيچه لحظه درنگ ميکردم ،فکر ميکردم پدرم برايم بازيچه ميخرد با نگرانىو سراسيمگى به چشمهاى پدرم نگاه ميکردم، اما او همچنا ن به پيش ميرفت و با بى تفوتى دستهاى مارنرا  بسو ىپيشروى ميکشيد ، قد پدرم بلند بود؛خيلى بلند مثل پايه برق خانه همسايه ما وقتى پدرم  دستم را ميگرفت شانه هايم به درد ميامد، اما چى ميکردم گشت و گذار با پدرم را دوست داشتم و بى صدا هرگونه درد راتحمل ميکردم   در اين گيرودار گاهگاهى تيغه پيزارم به سنگ گورستانها ميخورد، پايم مجروح ميشد؛ اما چيزى نميگفتم و همچنا ن قدمهاى يم را که زير کنترول خودم نبودم ميپيمودم ، زيرا ميدانستم  که  تحمل اينهمه درد بى نتيجه نميماند... پدرم ماهى بريان  را دوست داشت، او براى خوردن ما هر چاشت  نو روز ماهى ميخريد، فروشنده که مرد پر تلاش و صادقىبود ، با  عجله براى پايان دادن به انتظار ديگران  ماهى را مرچ و مسله زده ميان پارچه اخبار بزرگى که حجمش گنجايش برداشت آن مقدار را داشت  پيچيده  به پدرم ميداد ؛ پدرمماهى بريان   را در آغوشش ميفشرد ، من احساس ميکردم  پدرم همچنان که من بازيچه هايم رادوست دارم، او ماهى بريان  را دوست دارد؛ وقتى ميديدم يک دست پدرم با ماهى  بند ميشود، خوشحال ميشدم و ميگفتم تو برو من از عقب ات ميايم.

 

گاهگاهى به تماشاى چيزى مصروف شده مى ايستادم  پدرم بر ميگشت  و بالايم فرياد ميزد ...! ناگذير عقب او را رها نميکردم ،چون اگر گم ميشدم موقع  خوبى را که همين لحظه فرارسيده،  از دست ميدادم .زيرا او در اين فاصله براى ما هر چيزى که  ميخواستيم ميخريد در اسپکها سوارمان ميکرد، دايره ، گدى و دالبازک براى ما ميخريد و خوردنى را که پروايش را نداشتيم...

 

امشب که شب نو روز است، وقتى بيقرارى ها ى دخترکم را مى بينم من  نيز به ياد گذشته ها ذوق زده ميشوم؛ روزنوروز دختر م گند افغانى به تن نموده  در مقابل چشمانم  ميچرخد  در حاليکه شادمانى او را استقبال ميکنم روانه ميلۀ سخى ميشوم و با اتحاف دعا به زيارت مبارک  و بوسيدن جهنده  مولاى بزرگ، يک گدى برگد ها که درپشت ويترين خاطره ها گذاشته ام، افزون ميکنم .

 <br/><a href="http://i44.tinypic.com/2czk8h.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

       فصل بهشتى

تو بهشتى و بهارى <br/><a href="http://i43.tinypic.com/2s0z50n.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

تو گُلى و لا له زارى

تو نسيم صبح نوروز

تو شکوه هر ديارى

 

تو به فصل سبز باور

مثل موج ميخروشى

تو به کشت خاطر من

دانه هاى بيشمارى

 

تو نمود طلعت عشق

به خيال و خاطر من

تو طلوع َصبح لبخند

تو به قلبم بار  بارى

 

تو شب پر از ستار ه

تو خلوص يک نظاره

تو ز پاکى و نجابت

به کنارم هر کنارى

 

تو به گرمى نگاهت

تو به آهنگ صدايت

نفس دوباره بخشى

مرحم دل فگارى

 

تو بيا به خانه من

عطر عشق را بيفشان

تو به مهر و الفت خويش

بيشتر زهر شمارى

 

تو به باورم نشستى

مثل فصل آرزو ها

تو به جان خسته من

خواب و راحت و قرارى

 

 

هشتم مارچ را به همه زنان  جهان  و بويژه زنان سرزمين درد ديده و بلا کشيده  کشور خويش  از صميم قلب تبريک و تهنيت عرض ميدارم

 

سالهاست كه در کشور ما ، زن اين موجود مقدس به عناوين گوناگون، زير بار رنج، اندوه و شكنجه جان عزيزش را قربان ميسازد.

 

 

سالهاست كه زن، سمبول قرباني كلتور و عنعنات پوسيدۀ جامعۀ پدر سالارى ميگردد.

 

 سالهاست كه زن مايۀ خوشگذرانى و وسيلۀ رفع غرايض جنسى مردان است.

 

در بسيارى موارد هرگاه بديدة تعمق نگريسته آئيم، زن هيچ مقدار ندارد

 

 بنابر آن با كوله بارى از غم راه هاى پرپيچ و خم زنده گى را در مى نوردد و بى آنكه فرياد برآورد؛ همانند كودكى تحت تسلط خشونت اجتماعى زنده گى ميكند و نامش را ميگذارد زنده گى...

 

من منحيث يك زن، مخالف اين نيستم كه گفته اند: (حيا بهترين زيور زن است)، اما مخالف آن هستم كه نيروى مقتدر كار، آفرينشگرى، استعداد و حُكومت دارى از زن ربوده شود و براى اينكه او با ستر باقى بماند در چارچوب خانه اسير گردد و تا زنده است حقير و بى شخصيت باشد.

 

 در اينجا  به  خاطر گراميداشت  از روز زن  داستانى   را  ميگذارم اميد وارم  با حوصله مندى آنرا  بخوانيد

 

ايکاش ميدانستم  او مادرم بود!

 

کنار جاده تنگى که بدو طرف آن موتر ها توقف کرده بودند روان بودم، نميدانم در چه تفکرى غرق بودم !شايد بدورنماى امتحانى که در پو هنتون در پيش داشتم فکر ميکردم ؛که ناگهان پايم به چيزى  بند شده مانند توپ فوتبال از جايم پريده و بيکسوگذلک  شدم ، سايه ديگر ى در فاصله مقابل من پرتاب گرديد ! بزودى از جايم بر خاستم ، متوجه شدم زن قامت خميدۀ در حاليکه لباس ژنده به تن و بوتهاى کهنه پينه خورده به پا دارد در حاليکه در سيمايش خشونت نقش داشت وزير لب چيز هاى را زمزمه ميکرد ،  به تلاش خودش را بالاى عصايش بلندنمود . خجالت زده از دست او گرفته بلندش کردم :

ـ ببخشيد ، مادر جان فکرم نبود .

زن با چهره پر چين و چروک در حاليکه با نگاه هاى نافذش چندين مراتبه صورتم را بدقت  نگاه کرد! دست سياه و لاغرش را در برابر صورتم آورد . پلکهايم از ترس بهم خوردند ! احساس نمودم با سيلى برويم مى کوبد، اما بر خلاف انتظار، اين دست بگونه  نوازشگرانه به صورتم کشيده شدو زن با نواى پر عطوفتى گفت::

ـ خير است بچيم ، فکرت جاى دگه بود .

از خجالت عرق کرده بودم و حرارت و جود م بالارفته بود،؛ خدا ميداند چهره ام چقدر سرخ شده بود ، با تملق به عذر خواهى پرداختم  اما زن در حاليکه چادرش رابروى پيشانيش کشيد ،و با نوک آن بينى اش را پاک کرد بر خلاف انتظار بار ديگر برويم لبخند زد .

نميدانم  در لبخند او چه معمايي نهفته بود ؟ چشمش را از من دور نميکرد،از کيسه جيبم نوت صد افغانيگى رابدر کرده ميخواستم به او بدهم، اما زن در حاليکه باز همان خنده مرموزش را تحويلم نمود با لطف کلام گفت

ـ نى بچيم ، مه گدائى گر نيستم !                                   

باز عرق خجالت بر سرورويم ژاله آ سا باريدن گرفت ، بدون تامل پرسيدم :

ـ مادر جان شما کجا ميرويد؟ تا من شما را همراهي کنم

زن با قامت خميده در حاليکه تمامى اتکايش را بروى عصايش افگنده بودپس از مکث کوتاهى  گفت :

 ـ نميدانم :

حيرت زده شده ، پرسيدم : 

ـ از کجا آمده ايد ؟

در حاليکه آه سوزناکى از سينه اش بدر کرد گفت :

ـ از جلال آباد آمده ام

و بدون اينکه سلسله گفتگوى مانرا قطع کنم پرسيدم :

در اينجا چه ميکنيد ؟

ـ پسرم را ميپالم

پسر تان در کجاست ؟

ـ نميدانم شايد در کابل ...

با حالت مترددپرسيدم :

او چوقت به کابل آمده

زن با حالت اندوه بارى  گفت :

ـ بسيار وخت مى شه فرار کرد.....فرار

ـ چرا؟!!

از دست ظلم پدر و مادر اندر خود

دلم خون شد

پرسيدم : به حق تان ظلم ميشد؟

ـ زن گفت :

ـ آن ،هم به حق بچيم هم به حق من !

تن ز ن بالاى عصايش به لرزه افتيد؛ نخواستم احساس او را  در پيوند با گذشته جريحه دار بسازم، اصلاَ نميدانم  چرا اينقدر براى او ناراحت شدم،شايد به خاطر سر گذشت تلخ خودم که هنوز ١٢بهار زندگى را سپرى نکرده بودم که دستخوش حوادث گرديدم                                   

بدين معنى که  پدرم براى اينکه با زن ديگرىآشنا شد و بدون آگاهى مادرم با او ازدواج نمودو هر دو به آزار و اذيت هاى فزيکى من و مادرم ميپرداختند مجبور شده ، خانه را ترک کرده و راه کابل را در پيش گرفتم ، شنيده بودم که خانه ماما يم در سراجى است . اما موقعيکه در اثر پرس و پال زياد منطقه سراجى را در يافتم با انبار هاى از خاکروبه  هامواجه شدم ! جنگ حتى يک ديوارآنجارا  استوار نگذاشته بود ،بهت زده در آنجا روى سنگپارچه  بزرگى نشستم و غرق تفکر شدم ، در اين ملک مسافرى !به کدام راه  ميرفتم ؟ به کى اعتماد ميکردم ، کجا بود آن کسى که درد و اندوه مرا درک ميکرد.که چرا از خانه فرار نموده ام  لحظات متمادى همچنان نشستم آفتاب از خط استوا بيکسو لغزيد و هوا آرام ـ آرام رو به سردى رفت ، در آن لحظه يکبار مادرم بيادم آمد که زير تنه آن زن چشم سبز گردن کلفت ،همانند شکار نيمه بسمل  افتيده و گلويش در حلقه دستهاى او فشارداده ميشود !  چشمهاى مادر بيچاره ام حلقه زده رنگش کبودمى شود   و فريادش در ميان گلويش اثير ميگردد ... از دستم چيزى بر نميآمد چون کوچک بودم ، هميقدر ميکردم که دادو فرياد براه مى انداختم وهمسايه ها را به استمداد مى جستم ، همه به حال مادر م متاثر ميشدند چون از اينگونه حوادث همه روزه اتفاق مى افتيد و  اينهمه را پدرم صحنه سازى ميکرد ، پس از آنکه مادر بيچاره مرا شکم سيرشکنجۀ ميکرد ؛با طمطراق براى دفاع از خويش در نزد همسايه هافرياد ميزدکه ... به کس غرض نيست اسپ مرا شوهرم زين ميکند .صداى ناس آن زن هر لحظه در گوشم طنين مى انداخت، سرم گيچ ميرفت وجودم از حرارت اندوه داغ ميشد ؛اما چيزى از دستم بر نمى آمد؛ تنها همينقدر ميتوانستم که برا ى نجات مادرم از آن همه پريشانى، فرمانبردار باشم و بس .من نيز روز يک مراتبه در برابر چشمان مادرم بدون آنکه  به گناهم پى ببرم در اثر دروغ پراگنى هاى مادر اندرمورد لت و کوب پدرم قرار ميگرفتم ، چندين مراتبه از مادرم خواستم تا با من به کابل برود اما نپذيرفت                                 

زيرا برآمدن از خانه را برايش که يک زن بود ننگ و عار  ميدانست و هميش ميگفت :

خير است بچيم !پشت هر تاريکى روشنى آمدنيست ما به اين روز نمى مانيم دنيا به آبرو وحيثيت ما نرسد ؛ دامن خدا را گرفته صبر ميکنيم که خدا چه ميکند و به اين بهانه مرا تسلى ميداد

يکشب که هنوز تازه شب دامن فولاديش را بروى دنيا هموار کرده بود  و همه آرام آرام به بستر خواب  آرام شان ميرفتند ؛صحبت هاىپدرم را شنيدم که  خاموشانه با مادر اندرم ميگفت  :

ـ از زن چيزى نمانده ،بچه را زن ميدهيم تا خدمت من وتراکند... ديگر چه ميخواهى ؟ وهر دو مى خنديدند  

اين پيام پدرم احساس مرا جريحه دار ساخت! شب همه از تشويش نخفتم وسحر گاهان وقت نماز چند افغانى که از فروش آب بدست اورده بودم از نزد مادرم گرفته  به بهانه  فروش آب سطل و گيلاس را هم گرفته از خانه برآمدم ، تصميم داشتم موقعيکه خانه مامايم رسيدم ،از مادرم به او قصه ميکنم تا او مادرم را از اين حالت رقتبار نجات دهد

آفتاب زوزه ميکشيد و سراب آن ازروى  ويرانه هابا اشعه سفيد رنگى بلند ميشدهمه جا بوى خاک ميداد زندگى در آن منطقه رنگش را باخته بود؛ اما هنوز هم از لابلاى سنگپارچه  ها سگها با چوچه هايشان ميبرآمدند و اينسو و آنسو پيام دوباره زندگى را الهام ميدادند ،بياد روز هاى پر جمع و جوش اين منطقه افتيدم که پر از از دحام آدمها بود مردم کابل بيشتر در آن منطقه بود وباش داشتند؛ از خانه مامايم نشانى نبود   ؛ زيرا  در زير انبار از خاک و گل ، مثل هزاران خانه ديگر ناپديد شده بود .قلبم فشرده شد نا اميد شده بعد از آنکه دم خود را راست کردم بيکى از هوتلها که درآن نزديکى ها قرار داشت رفتم ، پس از رفع گرسنگى به هوتلى گفتم :کاکا جان من پدر و مادر ندارم ، ميتوانم در اينجا با شما کار کنم ؟ اما هوتلى به شدت نظرم را رد نموده و مرا به نااميدى از نزدش راند . از آن روز به بعد به چندين هوتل و                                     

مسترى خانه رفتم ، شبها را در مسجد سپرى ميکردم وروزهارا در تلاش کار. تا آنکه يکروز مرد مهربانى مرا بدکان خياطى اش شاگرد ساخت شب وروز در دکان   بودم صداقتم باعث شد تا  آنمرد مرا شامل مکتب بسازد و سپس آرام آرام به خانه آنها ميرفتم ، پس از گذشت چندين سال من با آنها عادت گرفتم و اندک اندک غمهايم را بدستيارى افراد آن خانه ،بدست فراموشى دادم هرچند گاهگاه مادرم بيادم مى آمد . وقتي متوجه شدم که پول فراهم شدۀ من کفايت کرايه يک دکان را ميکندبه اجازه خليفه خود  دکانى را به کرايه گرفته ودر آنجا به کار مستقل پرداختم ، امتحانات پو هنتون در پيش بود شب وروز در همين انديشه بودم که چگونه بتوانم در فاکولته دلخواه (حقوق)کامياب شوم!تا بتوانم از حق مستمندان بويژه زنهاى مظلوم ،چون مادر خود دفاع کنم  هنوز در همين انديشه ها غرق بودم که ناگهان صداى برک گرفتن موتر ى  بگوشم رسيد متوجه شدم آن زن در فاصله دور تر ازمن با موترى تصادم نمود . مردم دويدند ومن نيز دوان دوان خود را در محل حادثه رسانيدم، ميخواستم از حالت آن زن آگاه  شوم که ناگهان با چهره عبوس مردى که آن زن را قصدى با موترش زده بود، مواجه شدم ، مرد درست شبه پدرم بود بر خوردم که در چنگال مردم به داد فرياد پرداخته ميگويد :

ـ زنى که از خانه شوهرش فرار کند گناهش اينست. دانستم اين جنايتکار همان پدرم است پوليس ها آمده بدستها ى او زولانه زدند من سراسيمه شده بودم ميخواستم آن مرد را تا توان داشتم  لت و کوب کرده استخوانهايش را نرم کنم ، و موتر را از بالاىسينه اش بگذرانم ، اما مردم مانع شدندواو را از مقابلم بردند از مردم التماس کنان پرسيدم :

 

ـ  آن زن را کجا بردند؟!!!                                    

 کسى به حرفم اعتنا نمى کرد ، مردى که از درون انبوه مردم بدر شد با سيماى آزرده گفت : زن حالت کوما داشت به شفاخانه وزير اکبر خان انتقالش دادند.

سراسيمه دويدم چند تکسى را دست دادم ؛اماچون روز بد بيادر ندارد کسى بدردم نمى خوردهر کدام از مقابلم وحشيانه وبا شتاب ميگذشتند،از فاصله دور تر موتر ديگرى را ديدم خود را در مقابل آن رسانيدم و موتر را به زور توقف داده سوار آن شدم و فرمان دادم تا مرا به شفاخانه وزير اکبر خان برساند... درايور از شيشه عقب چند بار بسويم نگاه کرد مردى خوبى بود، ميخواست راز سراسيمگى ام را بداند اما از نزاکت چيزى نگفت . موتر به سرعت مقابل دروازه شفاخانه برک زد درايور رفت و پول هم فراموشم شد تا به او بدهم ، داخل تعمير شفاخانه شدم پله ها را پيموده بدهليز اول رسيدم، دروازه عمليات خانه باز شد و تسکره که جسدى را بالاى آن حمل ميکردند از عمليات خانه برآمدبا عجله خود را در کنار  تسکره رسانيدم و روجائى سفيد را از روى جسد برداشتم، ديدم چشما ن مادرم براى آمدنم باز است  آين آخرين ديدار ما بود  با دستم چشمهاى زيبايش را بستم وفرياد زدم... ايکاش ميدانستم که او مادرم بود !!!!!

                                       

 

 

          پيام بهار

 

آمد بهار، طرف چمن لاله ها دميد

مجنون بيد کنارۀ جوى قامتش خميد

بلبل کنار گل بنشست خواند طرح عشق

کوکوزنان ، کبک به کهسارها چميد

 مهتاب زر فشان شد وستاره گل فشان

اقاقى و شبو و سمن هرکجا رسيد

عنبر فشانده است به بوستان نسترن

پندک زشوق جامه رنگين خود دريد

شد مست و پرفشان پرستو به آسمان

با چهچۀ پيام بهار ـ هرکجا پريد

شبنم بشست روى گل از اشتياق وشوق

شد قطرۀ شفاف وزگيسوى گل چکيد

دامن کشان ابربهاران برآسمان

اندرپناه باد بهرگوشه اش دويد

عنبر فشاند گيسوى مرسل به طرح باغ

 دريا خط دگر به دل سبزها کشيد

چوپان بچه به دره سرودن گرفت ناى

آنجا که دل به وصلت يارش برگزيد

چادر نشين دختر مست از خمارعشق

اندر کنا ر چشمه به دلدار خود رسيد

فصل بهار وصلت ديدار و ذوق عشق

شد دست آرزو و به تن خسته ام تنيد

موجى به فصل باورمن رخنه کرد ونور

دامن کشان به خلوت غمهاى من دويد

 View Full Size Image

بيگانه

 

 

تو خواهى آمد اما بعد مُردن

که نقش پاى من ديگر نباشد

صدايم در ميان گور تاريک

 به خاموشى و نابودى گرايد

 

تو خواهى آمد اما  بعد از آنکه

همه گلها بدست باد افتد

بباغ غير از صداى خشک يغما

گل و سبزه همه برباد افتد

 

تو خواهى آمد اما آن زمانى

که ميبارد سرشک غم بهرجا

بباغ از غصه ميماند نشانى  

تهى دست نيازت از تمنا

 

تو خواهى آمد اما واى برتو

که ميميرى زحسرت هاى ديروز

که ميدانى زدست ناروائى

همه رفتند ز لوح  چشمت امروز

 

تو خواهى آمد اما روزگارى

که خورشيد وفا در خون نشسته    

دگر ياد عزيزخاطر تو

به مغرب رفته ودلخون نشسته

 

تو خواهى آمد اما آرزوها

دوباره بر نگردد همره تو

دوباره گل نرويد زير پايت

نه سبزه سر زند پيش ره تو

 

تو خواهى آمد اما نيست هيچکس

که آيد با سلامت بر سر ره

همه در ها شکسته خانه ويران

نه خورشيد است در اينجا نى گل مه

 

تو خواهى آمد اما چشم پراشک  

به درگاه نياز عشق پاکم

مگر سودى ندارد گريه هايت

 نه خيزد نالۀ از قلب چاکم

 

 

سوز وساز

 

سوز وساز

سرمه برچشمان نازم ميکشم

شانه برزلف درازم ميکشم

مى نشينم روى قالين خيال

شعررا درطرح سازم ميکشم

مى نوازم تاسحرگاهان دوتار

رخنه ازسوزو گدازم ميکشم

ميسرايم  درغزل چشمان  تو 

زين هوا ذوق نيازم ميکشم