چاشت داغ ،کوچه انتيک فروشى شهر کابل را در آغوش گرفته بود ،آسمان صاف، هوا گرم و آفتاب به خط استوا ميتابيد . مرد ژوليده از اينکه زمين مثل همه چيز مال خدا است و کسى جلو آزاد ى او را نمى توانست بگيرد خرسند بود ! از دکاندارن آن محل خوشش ميامد چون با او پيشامد صميمانۀ داشتند.و با صداقت لقمه نان ويا ميوه را در کف دستش ميگذاشتند.
مرد با نا استوارى، دکانها را تماشا کرده به پيش گام ميگذاشت؛ناگهان بوى تيل خاک، باغلظت تمام مشام او را پر کرد؛ سرش را بلند کرده چند قدم فرا تر را نگريست دکانى با چوکاتهاى سفيد ! به خيالش آمد که دکان را قبلاَنديده بود ، ميخواست بداند در دکان چيزى است يانه ؟ ! هر قدر دقت کرد روشنايى آفتاب مانع شد ، چند قدم پيشتر برداشت در عقب شيشه دکان ايستاده با نگاه هاى معقرش ، اشيا پس ويترين را نگاه کرد دانه ها ى ظريف مرواريد، لاجورد و لعل را که در ميان حلقه هاى نقره مزين شده بود .
مرد فروشنده که شخص تازه وارد بو د و هنوز با هواى آن کوچه و همسايگانش آشنا نبود ،از روى چوکى که در کنار ويترين گذاشته و از آنجا ناظر حال مشتريان بود برخواست .
تن گوشت آلودش را بالاى پاهايش استوارى داده در حاليکه شکم بزرگش را پيش انداخته بود نفس ـ نفس زنان فاصله اش را بسوى مرد، شکسته با صداى که بى شباهت با فرياد نبود بالاى مرد غريده گفت :
ـ چى ميخواهى ! برو دور شو!تو به معنى اينها چى ميفامى ؟!!!
مرد که سالهاست صدادر حنجره او خشکيده و با اشاره حرف ميزند در حاليکه لبخند مرموزى روى لبهاى سياه و خشکش نقش بسته بود با
انگشتش بسوى گردنبندنقره ايى که وسط آن با قلب لاجوردين زيبائى مزين شده بوداشاره کرد، و طورى نشان داد که گويا ميخواهد قيمت آنرا بداند !
اما فروشنده که بر کيسه جيب مرد گنگ بى باور بود، بار ديگر حکُم کرد تا مقابل ويترين را ترک کند و جلو حضور خريدار ان را نگيرد
اما مرد گنگ که پايش را محکم بروى سنگفرش چسپانده بود، حاضر نبود حتى هرگاه با مقاومت شديد هم مواجه شود چشمش را از آن گردنبند دور کند.
فروشنده که بر لجاجت مرد خشمگين شد ه بود، بسرعت قدم برداشته مشتش را محکم کرده چند مشت محکم بر دهن گنگ کوبيد! گنگ استوارى اش را از کف داد، بگرد خود چرخى خورده ميان جويچه انباشته از کثافات پرتاب گرديد! دامن و پاچه هاى تنبانش آلوده با کثافات شده بود! گنگ خشمگين شد ، کف از دو طرف دهنش فرو ميچکيداز جويچه بيرون شده مشتش را بسته بسوى مردفروشنده رفت اما مرد فروشنده برايش موقع نداده با ضربۀ ، لگد محکمى بکمرش وارد کرد !
گنگ از جايش پريده چند قدم آنسو تر بروى سرک افتيد در آن لحظه موتر سرخ رنگ کرونا که عقب فرمان آ ن پسر شيک پوش و دختر قشنگى کنار هم نشسته و خدا خبر که در چه فکر و ذکرى غرق بودند ،تصادم نمود ،چند تن از دکانداران که شاهد صحنه بودند؛بزودى دست بهم داده گنگ را که از دهن و بينى اش خون جارى بود درون موتر اند اخته به شفاخانه منتقل ساختند . بزودى مرد گنگ به کمک چند تن از موظفين شفاخانه به اتاق عاجل برده شد و پس از عمليات مقدماتى به يکى از اتاقهاى ديگر انتقال و بستر شد.
مريض از ضربه که بسر برداشته از هوش رفته بو د . نرس سيروم را آورده به يکى از شريانهاى او زرق کرد،اما موقعيکه ميخواست بر گردد چشمش به خال سياهى که در بند دست مرد مجروح زده شده بود دوخته شد؛ چند قدم ديگر برداشته خود را نزديکتر به او رسانيد، دستش را بدقت ديدو صورتش راکه بنداژ پيچ بود همچنان با چشمان جستجو گرش نگاه کرد ! هنگامۀ در ذهنش پديدار گشت ،خودش را کنار پنجره رسانيده ذهنش را با خاطرات گذشته گره داد:
بيادش آمد روزيکه صداى خمپاره هابرقلب شهر حوادث ميافريد. حوادث خونين و مرگبار! همه جا بوى باروت ، در گوش همه ناقوس مرگ بصدا درآمده بود همه در تلاش نجات خويش بسو ىامن تردر حال فرار بودندو او هم در حاليکه تازه با حميد همصنفى فاکولته اش دوست شده بود با فاميلش عزم مهاجر شدن بسوى پاکستان را داشت .
بيادش آمد آخر ين روز ،موقعيکه ميخواستند فردايش بسوى دنياى مهاجرت رهسپار شوند در صحن پوهنتون دستهاى همديگر را فشار داده و رويا براى تسلى خاطر حميد که عشق او بوددر حاليکه اشک درچشمانش حلقه زده بود با آه وحسرت گفت:
ـ حميد جان بر ميگردم ، بزودى برميگردم ! من از جنگ هراس ندارم ، شايد مرا دورى تو بکُشد، ميخواهم درهر حالت کنار تو باشم فقط باتو و کنار تو ! نجات من از مرگ در باتو بودن است در غير آن مرگ بهتر از زندگى در مهاجرت و دورى از توست .
و حلقه چشمان حميد هم بااشک مستور شد ! حميد ناگزير بود با مادرش که نميخواست خانه و کاشانه اش را اسير دست دزدان و تبهکاران سازد به کابل بماند، هرچند به مراتب اصرار کرد تااو هم با مادرش به پاکستان برود اما نتيجه نداد .حميد در حاليکه ميگريست و بلند بلند ميگريست گفت :
ـ رويا ى عزيز! شايد ما باز هم ببينيم و يا ديگر براى ابد نبينيم اما نميخواهم تو براى هميش دررويايم جا داشته باشى! از خداوند ميخواهم که روزى به يک حقيقت بدل شده ، بسرزمين زندگى من براى هميشه برگردى .....با گفتن همين چند حرف لاکت نقره اى را که در وسط آن يک قلب لاجوردى زيبا آويخته شده بود از گردنش کشيده به گردن رويا آويخت و درهمين دقايق ،گره انگشتانشان از هم گسيخت و با چشمان اشک آلود و قلب اندوهبار از هم فاصله گرفتند .
حميد به خانه اش بر گشت، به خانۀ که هرروز در ماحول آن حوادث خونينى رخ ميداد ودر اثر اصابت راکت خانۀ ويران شده و قلبى درون سينه از تحرک باز مىماند.
يکروز صبح در همان روز هاى جنگى که آفتاب با چشم خونبار از پس کوه هاى کبود سر بدر کرد،حميد که از سوى حوادث جنگى، دلهره و شب زنده دارى ها او را خسته و ناتوان ساخته بود و از سوى هم دورى معشوقه اش اثرات ناگوار ىرا بروحيه او به جاگذاشته بود غمگين و نااميد سر از خواب بلند کرد، و چنان روز هاى ديگر با خودش حرف ميزد ، ميگريست و ميخنديد تا اينکه همان روز در اثر اصابت راکت و مرگ فجيعانه مادر عزيزش ،صدايش را نيز که يگانه همرازش بود از دست داد و گنگ شد .
چند روز پى هم گذشت ، مرد بهوش نيامد و مطابق فرمان سر طبيب بايد چند روز پى هم و به تدريج شوک داده شود تا آنکه بهوش آورده شود ،
رويا در حاليکه هرروز ذوقمندانه لاکت نقره (قلب لاجوردين ) را ميبوسيد هر لحظه مراقب احوال مريض بود .و بى صبرانه روزى را در انتظار بود که صورت او از بنداژ بيرون شود تا او بر حقيقت يک روياپى ببرد.روزيکه حميد بايد شوک نهايى ببيند فرا رسيد همه درون اتاق معين شتافتند مجروح پس از آنکه صورتش از بنداژ برآمد روى بستر عمل جا بجا شد . رويا که ديگر حميد خود را شناخته بود در کنارش جا گرفت قلبش مى تپيد و از خدابرايش صحت و سلامتى را آرزو ميکرد ، لين هاى برق وصل شد ناگهان از حنجره مرد فريادبلندى به فضاانعکاس نمود و چشمانش که روز ها ى متوالى ميان مژه هايش چسپيده بود از هم جدا شد ! حميدبيضه چشمان خسته اش را در چهار اطراف چرخانيده ناگهان چشمش به صورت رويا افتيد پائين تر نگاه کردقلب لاجوردين .......حميدبزودى به جايش نشست ، و با يک تحرک سوزن هاى سيروم را کنده ! فرياد برآورد....
ـ رويا ....رويا جان !! تو برگشتى ؟!!! عزيزم .
و رويا که اشک از چشمانش با قطرات داغ بروى گونه هايش راه کشيد ه بود با مهربانى در حاليکه با اشتياق تمام صورت حميد را لمس ميکرد گفت:
بلى ، حميد جان! آمدم ، بى تو زندگى برايم مشکل بود ......
حميد که از شادمانى بوجد آمده بود چندين بار بالاى حنجره اش فشار آورد.. باورش نمى آمد که صدايش را دوباره دريافته و مهمتر از همه روياهايش به حقيقت مبدل شده ،او درد و اندوه اش راکه خاطرات گذشته برايش به ارمغان آورده بود بدست فراموشى گذاشت