حيران نشسته

ميخواستم که پنجره دل بروى تو
تا ناکجاى حسرت و ترديد واکنم
ميخواستم به چشم حلاوتگه اميد
درهرقدم ترا به تمنا نگاه کنم
ميخواستم که مرمرسبزتن ترا
در باغ آرزوى بهاران بنا کنم
ميخواستم به سوى دل بيقرارخويش
لوح تمام آئينه ها را رها کنم
ميخواستم اگر تو باز بيايى دم دگر
هيجاى نام تو به غزلها صدا کنم
ميخواستم که جان پرا ز اشتياق خويش
در پيشگاه مقدم نازت فداکنم
ميخواستم که هر چه خدا داده بود مرا
اهداء به هردو چشم تواى آشنا کنم
ميخواستم ز سنگ تراشم تن ترا
در پيش قامت تو نشينم دعا کنم
ميخواستم که قصه اين عشق پاک را
از موجهاى حادثه هايش جدا کنم
اما نيامدىو گذشت سالهاى سال
حيران نشسته ام که به عهدم چيها کنم؟!!!
+ نوشته شده در شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۷ ساعت 9:25 توسط ناهيد بشردوست
|