سال نو مبارک

 

 

ميله سخى

 

شب نوروزکه آفتاب دامن سفيدش را از روى در و بام خانه ما و خانه هاى دور وپيش ما برمى چيد و در بطن شب مد فونش ميکرد ؛  شب سيطره اش را ميگسترد. اما برخلاف شبهاى ديگر نمى توانست  تن نازک مرا که در لاى يک پيراهن نازک پيچيده بود به سردى بکشاند،بوى سبزى چلو دهليز به دهليز و اتاق به اتاق مى پيچيد، دلم در امواج يک ذوق نامرعى مى خروشيد بيادم ميامد که فردا با پوشيدن گند افغانى با خانواده به زيارت  سخى خواهم رفت ... بنظرم ميرسيد که هيچکس لباس به زيبايى گند افغانى من ندارد، زرق و برق آينه هاى روى سينه ام که بروى  گلهاى رنگارنگ نصب گرديده ، دامن چين دار، ستاره هاى شرنگسى اطراف دامن و گرد آستنين هايم ،شمله هاى رنگارنگ ملک چادرم، ماتيکه، دستبند و پيزار هاى زيبا . در ميا ن آن لباس، خود را گويى در بهشت احساس ميکردم، وقتى چرخ ميزدم آئينه ها روشنايى را از آفتاب ميگرفتند و همراه  با تصوير ستاره ها  انعکاس عجيبى را در اطرافم  پخش ميکردند ؛ همه جا ستاره باران ميشد من  در ميان غلوى از امواج ستاره ها ميخروشيدم، مى چرخيدم ،مى خنديدم وميرقصيدم  ستاره هاى پيراهنم شرنگس ميکردند، و  اين آهنگ زيبا مرا بدنياى عجيبى ميبرد؛ دنياييکه به فرسنگها از اين دنيا وزشتى هاى  آن  فاصله  داشت ؛ من خود را در دنياى عجيبى احساس ميکردم ، فکرميکردم درآسمان هستم و در انجمن فرشته ها ميخروشم ؛انعکاس خنده ام و حالت  مسرتم  را تنها خودم احساس ميکردم .باز ميچر خيدم  ، ميچرخيدم  و بار بار مچرخيدم .

وقتى چرخ ميزدم دامنم در ست مثل چترى در اطرافم  پراگنده ميشد و صداىستاره ها در دست  باد در گوشم مثل صداى آبشار گرم و لذتبخش ميخروشيد. صداى باد در گوشم ترانه بهار را ميخواند  ترانه که در مکتب معلم  درى براى ما ميخواند و ما همه دستجمعى از پى اش  آنرا تکرارميکرديم

مژده که آمد بهار

سبزه و گل بيشمار

آب فراوان به باغ

گشته روان هرکنار

بلبل آبى کند

غلغله در جويبار ...

صداى ما در ميان  مکتب انعکاس ميکرد از لابلاىشاخه ها و   پندک هاى در ختان از ميان  صنفها و ديوار هاى آن، حتى از محوطه جرايد  شيشه ايى که بديوار هاى مکتب آويخته شده بود   بدر شده به دور دستها ميرسيد به  جاييکه دلهاى نااميد را برا ى فرا رسيد بهارسبزى و جاودانگى نويد ميداد.

 

آن  شب که فردايش نو روز ميبود ، بيصبرانه شب را به صبح ميرساندم . خرسند بودم ازاينکه فردا  با فاميل به کوه سخى ميرفتيم... جاييکه خانه هاى آن از سنگ ساخته شده بود ؛ اما آدمهاى آن نه، آدمهاى آن مهربان ، سفيد و بشاش بودند. آنها مارا مانع نميشدند تا ازکوچه  هاى  فرا ز خانه هايشان بگذريم، مثليکه  انها اين کوه را مال همه  ميدانستند ؛کوه اي که در روز نو روز شاهد حضور شمار زياد از مردم در گرد و نوايش بود ؛ کوهى که در آن روز نميتوانست  گريه مرده ها را که گامهاى بيشمارى برسروروى وسينه  شان لگد ميزدند و ميگذشتند بشنود   زيرا آن  کوه به مسرت  زنده ها  مينگريست و شادى آنها را زمينه ميداد آن روز کوه سخى مرده گانرا از ياد ميبرد؛ مثل هميشه  مردگانيکه در تمام عمر مصاحب اين کوه بودند ؛اما کوه سخى سال يکبار اين صميميت و مصاحبت را به اراتمندانيکه به زيارت پاک او ميامدند سخاوت ميکرد،

 

آفتاب آرام ـ آرام ،از بالاى در و ديوار خانه ها گذشته  به تسخير قله کوه ميپرداخت واز آن هم فرا تر، خانه هاى عقب کوه را نيز از نوازش روشنايى خويش مستفيد ميساخت ،عقربه  ساعت درست بالاى يازده ميرسيديم  که ما دامن نسيم بهارى را گرفته به دامنه کوه ميرسيديم ، پدرم که گرسنگي را  طاقت نداشت  ؛ هنوز چند لحظه از رسيدن ما در کوه نميگذشت از جايش بلند ميشد، من ميدانستم که پدرم پايين ميرود درميان انبوه از مردم که به توغ زيارت خود شانرا ميرسانند  و طلب مراد ميکردند،پدرم از بند دستهاى من و خواهرکم ميگرفت و هر دوى مانرا از کوه پايين ميکرد، صداى ناى  ، دايره هاى زنگى و بى زنگ ، بوى ماهى بريان، بوى کباب،گدى گک هاى رنگارنگ باچشمهاى سياه   آبى وميشى موهاى زرد و اندامها ى متفاوت پيراهن هاى گلدار ، دايره ها ى رنگ رنگ گلدار ساده پوست گاوى پوست بزى ،پوقانه ها ى سبز سرخ  گلابى زرد نارنجى آسمانى ...صداى تر ق ـ  ترق ستونهاى وسط اسپکها و گازکها که دختران وپسران بروى آن ميچرخيدند؛  صداى چرنگانه ، فرفرک،  کاغذ پرانهاى رنگا رنگ همه و همه مرا چنان ذوق زده ميساخت که خودم را در خود گم ميکردم .

 

 حسرت ميخوردم: ايکاش هرروز نوروز ميبود. با داخل شدن در ازدحام اطراف زيارت سخى  و تماشاى اينهمه بازيچه ها، سفينه قلبم در انقباض و انبساط مى شد با رسيدن دراجتماع هربازيچه لحظه درنگ ميکردم ،فکر ميکردم پدرم برايم بازيچه ميخرد با نگرانىو سراسيمگى به چشمهاى پدرم نگاه ميکردم، اما او همچنا ن به پيش ميرفت و با بى تفوتى دستهاى مارنرا  بسو ىپيشروى ميکشيد ، قد پدرم بلند بود؛خيلى بلند مثل پايه برق خانه همسايه ما وقتى پدرم  دستم را ميگرفت شانه هايم به درد ميامد، اما چى ميکردم گشت و گذار با پدرم را دوست داشتم و بى صدا هرگونه درد راتحمل ميکردم   در اين گيرودار گاهگاهى تيغه پيزارم به سنگ گورستانها ميخورد، پايم مجروح ميشد؛ اما چيزى نميگفتم و همچنا ن قدمهاى يم را که زير کنترول خودم نبودم ميپيمودم ، زيرا ميدانستم  که  تحمل اينهمه درد بى نتيجه نميماند... پدرم ماهى بريان  را دوست داشت، او براى خوردن ما هر چاشت  نو روز ماهى ميخريد، فروشنده که مرد پر تلاش و صادقىبود ، با  عجله براى پايان دادن به انتظار ديگران  ماهى را مرچ و مسله زده ميان پارچه اخبار بزرگى که حجمش گنجايش برداشت آن مقدار را داشت  پيچيده  به پدرم ميداد ؛ پدرمماهى بريان   را در آغوشش ميفشرد ، من احساس ميکردم  پدرم همچنان که من بازيچه هايم رادوست دارم، او ماهى بريان  را دوست دارد؛ وقتى ميديدم يک دست پدرم با ماهى  بند ميشود، خوشحال ميشدم و ميگفتم تو برو من از عقب ات ميايم.

 

گاهگاهى به تماشاى چيزى مصروف شده مى ايستادم  پدرم بر ميگشت  و بالايم فرياد ميزد ...! ناگذير عقب او را رها نميکردم ،چون اگر گم ميشدم موقع  خوبى را که همين لحظه فرارسيده،  از دست ميدادم .زيرا او در اين فاصله براى ما هر چيزى که  ميخواستيم ميخريد در اسپکها سوارمان ميکرد، دايره ، گدى و دالبازک براى ما ميخريد و خوردنى را که پروايش را نداشتيم...

 

امشب که شب نو روز است، وقتى بيقرارى ها ى دخترکم را مى بينم من  نيز به ياد گذشته ها ذوق زده ميشوم؛ روزنوروز دختر م گند افغانى به تن نموده  در مقابل چشمانم  ميچرخد  در حاليکه شادمانى او را استقبال ميکنم روانه ميلۀ سخى ميشوم و با اتحاف دعا به زيارت مبارک  و بوسيدن جهنده  مولاى بزرگ، يک گدى برگد ها که درپشت ويترين خاطره ها گذاشته ام، افزون ميکنم .

 <br/><a href="http://i44.tinypic.com/2czk8h.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>