پيام بهار
آمد بهار، طرف چمن لاله ها دميد
مجنون بيد کنارۀ جوى قامتش خميد
بلبل کنار گل بنشست خواند طرح عشق
کوکوزنان ، کبک به کهسارها چميد
مهتاب زر فشان شد وستاره گل فشان
اقاقى و شبو و سمن هرکجا رسيد
عنبر فشانده است به بوستان نسترن
پندک زشوق جامه رنگين خود دريد
شد مست و پرفشان پرستو به آسمان
با چهچۀ پيام بهار ـ هرکجا پريد
شبنم بشست روى گل از اشتياق وشوق
شد قطرۀ شفاف وزگيسوى گل چکيد
دامن کشان ابربهاران برآسمان
اندرپناه باد بهرگوشه اش دويد
عنبر فشاند گيسوى مرسل به طرح باغ
دريا خط دگر به دل سبزها کشيد
چوپان بچه به دره سرودن گرفت ناى
آنجا که دل به وصلت يارش برگزيد
چادر نشين دختر مست از خمارعشق
اندر کنا ر چشمه به دلدار خود رسيد
فصل بهار وصلت ديدار و ذوق عشق
شد دست آرزو و به تن خسته ام تنيد
موجى به فصل باورمن رخنه کرد ونور
دامن کشان به خلوت غمهاى من دويد
