طعمه تقدير

 

هر لحظه روى آيينه دلگير ميشوم

با خويش مى ستيزم و درگير ميشوم

اين عمر رفتۀ  که زمن رفت نااميد

نالد تنم که عاقبت است ،پير ميشوم

رنج زمانه بود ،هميش همسفر مرا

دانم ـ اسيرـ طعمه  تقدير ميشوم

در هرقدم تلاوت غم  ميکشد مرا

 با غصه ها چوحلقه زنجير ميشوم

روزها به گريه سر شد و شبها تمام درد

فرياد من شکسته و شبگير ميشوم

دستى نبود تا زرخم اشک بسترد

در داستان غصه چه تصوير ميشوم