قربانی
ترا فرا ميخواندم 
اگر اشکى در چشم ميداشتم
براى پاک کردن آن ترا صدا ميزدم .
اگر لبخندى بر لب ميداشتم
براى شريک ساختن با شادمانى هايم
ترا فرا ميخواندم .
اگر آرزوى بدل ميداشتم
براى جاودانه شدن آن
ترا انتظار ميساختم .
اما دراين دنيايى که
اشک
لبخند
و اميد را از من گرفتند !
من ترا براى چه چيزى بسويم صدا زنم
مگر تو ...
آيا تو ميلاد دوباره براى
اشک
لبخند
و اميدم خواهى شد ؟ !!
شايد! اما به قربانى
اشک
لبخند و
اميد خودت .....
+ نوشته شده در شنبه ۴ مهر ۱۳۸۸ ساعت 13:19 توسط ناهيد بشردوست
|