ترا فرا ميخواندم

                  

اگر اشکى در چشم ميداشتم

براى پاک کردن آن ترا صدا ميزدم .

اگر لبخندى بر لب ميداشتم

براى شريک ساختن با شادمانى هايم

ترا فرا ميخواندم .

اگر آرزوى بدل ميداشتم

براى جاودانه شدن آن

ترا انتظار ميساختم .

اما دراين دنيايى که

اشک

لبخند 

و اميد را از من گرفتند !

من ترا براى چه چيزى بسويم صدا زنم

مگر تو ...

آيا تو ميلاد دوباره براى

اشک

لبخند 

و اميدم خواهى شد ؟ !!

شايد! اما به قربانى

اشک

لبخند و

اميد خودت .....