اين پسرک بى بضاعت  اسپندى است که  جنگ اين عفونت مرگ آفرين، همه هستى وى را تاراج نموده  و او را براى حصول يک لقمه نان  حلال  راهى جاده هاى شهر نموده است  .

بياييد بخوانيم که وى  چى ميگويد

گرد باد                                               

 

آنقدر با غم به زانو ميخورم

تا که از غمها تلالو ميخورم

ميروم تا سوى شهر آرزو

هر قدم با خود بيکسو ميخورم

دست وامانده زدست روزگار

صد سيلى از رنج و اندوه ميخورم

سيل اشکم دامن صحرا گرفت

خون دل با صد هياهو ميخورم

نامراديست داستان زندگى

محنت هرکس به پس شو ميخورم

بر غم من آشنا هيچکس نبود

زخم چون هر رشته مو ميخورم

کشتى بى بادبان ساحلم

دست طغيانم بهر سو ميخورم

ميرهانم از دم تيشه تنم

باز زخمى او دم او ميخورم

پنجه غم نقش هر دو گونه ام

هر نفس شلاق بر رو ميخورم

کوچه ها پر شد ز طرح قصه ام

گرد بادم بر جر و جو ميخورم

زهرتلخى کرد هستى ام به کام

عاقبت شهدى من از او ميخورم

ميزنم لبخند بروى  غصه ها

گر چه صد خنجر من از او ميخورم