تبليغاتX
نقش باران

نقش باران

درگستره ی شعروادب
تصوير شکسته

      تصوير شکسته تصوير شكسته

برايت قصه ميگويم

زهنگام جدائى ها !                                                  

ز روز آخر بودن

به خط آشنائى ها !

 

از آن روزيکه بر بستى

بساط کوله بارت را ـ

سفر سوى کجا کردى

 کجا بردى  ديارت را ؟

 

گرفتى از کف عمرم                                         

همه عشق و وفايت را                                                

                                                          

شکستى در ميان قاب

همه تصوير هايت را

 

تهى شد جاده عشقم

زتصوير نگاه تو !

دگر خاموش  شد يکدم

حضور خنده هاى تو !

 

سکوت شب به من رو کرد !

دلم با غصه ها خو کرد.

زهر يادى که از تو بود ـ

قدم از من بيکسو کرد.

 

ترا من جستجو کردم !

وصالت آرزو کردم !

چو بگذشتى زکام من ـ

به دورى تو خو کردم .

 

نمى خواهم ترا ديگر!

نميگردم به چشم تر !

به لبخند وصفا وعشق

کنم   دنياى   خود   بهتر

این تصنیف را مصطفی صوفی آوازخوان جوان نیز خوانده  است

+نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت18:11توسط ناهيد بشردوست |

دريا

از دل دره ميشود پيدا

مست و غلطان و پر خروش دريا

ميسپارد رهش به جانب باغ

تا بگيرد ببر نسيم صبا

 

مست و آزاده و شتابان است

از سکوت و غمش  گريزان است

نيست در قيد هيچ زندانى

 رگ پر خون هر بيابان است                                            

 

گهى در بر کشيده دختر ماه                                

گاه شاخ درخت و رقص پگاه

گهى سر مست ميرود به چمن

سر کشد هر کجا دلش دريا

 

گل و سبزه کناردريااست                                                

تشنه در انتظار در يا است

همه جا در شکوه شادابى

مقدم نو بهار، دريااست

 

 

دوست دارم نواى دريا را

شر و شور و صداى دريا را

تاکه ره ميبرد به پيکرشب

 مستى لحظه  هاى دريا را

 

عاشق ام  بر هوائى دريايى

بستر سبز و خواب رويايى 

چه دل انگيز اگر به بهمن موج 

همچو قو جان دهم به تنهايى  

                                  

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت13:7توسط ناهيد بشردوست |

از ٢٣٢واقعه بيمارى انفلونزاى خوکى درکشورخبرداده شد

 

وزير صحت عامه،  از  تثبيت ٢٣٢ واقعه جديد مثبت بيمارى انفلونزاى نوع (  A H1 N1) در افغانستان خبر داد.

 

دوکتور سيدمحمد امين فاطمى وزير صحت عامه کشور به تاريخ ٩عقرب  در يک نشست خبرى در کابل گفت که از جمله واقعات يادشده ده واقعه در افغانها و متباقى در افراد نيروهاى نظامى بين المللى مستقر در افغانستان تثبيت شده است .

 

وزارت صحت عامه،  بتاريخ ٦ عقرب ،از مصاب شدن ٤١ تن از نظاميان نيروهاى نظامى بين المللى مستقر در افغانستان  و٩ تن افغانان به اين بيمارى  خبر داده بود.

 به  اساس معلومات منبع ، تاکنون  يکتن افغان ازاثر اين بيمارى تلف گرديده است .

به اساس معلومات موصوف ،  بيمارى   ( A ,H1 N1) نوع جديدانفلونزا درجهان ميباشد که ويروس آن از خوک به  پرندگان و بعداًبه  انسانها انتقال مى نمايد.

به گفته منبع ، مکروب اين بيمارى، ابتدا براى سه روز درگلوتکثرنموده ، قواى دفاعى  وجود را پايين مى آورد.

او علاوه نمود که  بعداز آن مکروب اين بيمارى به شش ها داخل شده ، آنرا التهابى مى نمايد و  درنتيجه سبب بندش نفس وحتى مرگ انسان مى گردد .

موصوف گفت که نفس تنگى شديد، تب لرزه، سرفه، گلودردى ،درد تمام اعضاى وجود ،خستگى و گاهى استفراغ از علايم اين بيمارى مى باشد.

داکترفاطمى تثبيت واقعات جديد اين بيمارى در افغانستان را  يک هشدار جدى خوانده ؛گفت : ((  موجوديت يکصدهزار نيروهاى نظامى بين المللى ،تعداد کارمندان ملکى خارجى ،تثبيت واقعات جديد درکشورهاى همسايه ، فقر ، خرابى محيط زيست ، سردى شديد و مقدم ما را وادار ميسازد که به منظور حفظ زندگى مردم تدابير وقايوى جدى را اتخاذ نمايم . ))   

به گفته وى شستن دستها با آب و  صابون به صورت مکرر ، نزديک نشدن به  کمتراز يک متر با افرادى که حتى ريزش عادى دارند؛  قول نه  دادن ، عدم اشتراک در تجمعات ، خود دارى از اجراى مسابقات ورزشى درمحلات سرپوشيده  و پوشانيدن دهن وبينى با ماسک از تدابير وقايوى اين بيمارى مى باشند.

همچنان موصوف توصيه نمود که  در صورت احساس درد و سوخت درگلو  محلول آب گرم ونمک به صورت مکرر غرغره  و  مايعات گرم نوشيده شود .

همچنان موصوف از مردم خواست که  در صورت   ريزش عادى نيز بايد به مراکز صحى مراجعه نمايند.

 فاطمى گفت که بايد جهت جلوگيرى از شيوع اين بيمارى ،حتى جسد ميت که از اثر اين بيمارى فوت نموده باشد ؛ با تدابيرى  چون پوشاندن سوراخ هاى دهن ،بينى و گوش و پوشاندن جسد با پوش مخصوص درتابوت دفن گردد .

وى افزود : (( اگرهموطنان ما همين  تدابير را به صورت جدى تعقيب وعملى نمايند؛ از يک فاجعه بزرگ جلوگيرى مى شود ... درغير آن مکروبى است که درجوامع  فقير تلفات زيادى دارد. ))                                             

به گفته وى ، بررسى هاى که صورت گرفته،   مکروب اين بيمارى حمله را که بالاى کتله نفوس انجام ميدهد ، فيصدى را که مصاب ميسازد بين ٢٢ تا٣٠ درصد همان کتله  نفوس  مى باشد.

منبع افزود  : (( اگر درافغانستان ٢٥ ميليون نفوس کشوررا  محاسبه کنيم، بين ٥ ميليون نفوس کشور درخطرمصاب شدن و ٧٠ هزار تن درخطر مرگ قرار دارند و همين  تدابير را عملى نمايم خطرتلفات به ١،٢٢ درصد خواهدرسيد؛ يعنى صرف تلفات به ٣ هزار تن خواهد رسيد . ))

 وزير صحت عامه مى گويدکه تاکنون واکسين اين بيمارى در وزارت صحت عامه ا فغانستان. موجود  نيست. اما سازمان صحى جهان يک ميليون دوز وعده نموده که به زودى دراختيار وزارت صحت عامه  قرار خواهند گرفت .  

همچنان موصوف گفت که در حال حاضر،  آن وزارت براى تداوى چهل هزار بيمار اين نوع انفلونزا   دواى لازم در اختيار دارد و تلاش دارد که براى پنج ميليون تن ديگر، دواى لازم اين بيمارى را سازمان صحى جهان به دست آرد.

داکترميرجواد احمد مفلح رئيس بخش سرويلانس و هم آهنگ کننده برنامه ملى مبارزه با انفلونزاى  وزارت صحت عامه درنشست يادشده  گفت که در مرز ها وميدان هاى هوايى کشور تيم هاى صحى   توظيف گرديده  تا مسافرينى که به کشور داخل مى شوند؛ معاينه نمايند.

همچنان موصوف مى گويد که  به  تمام  شفاخانه هاى کشورهدايت داده شده است که براى رسيده گى به  بيماران انفلونزا تدابير خاص داشته باشند.

 اما منبع خاطر نشان کرد که  شفاخانه هاى  صحت طفل اندراگاندى و انتانى کابل به شکل اختصاصى در اين بخش فعاليت دارند.

به گفته منبع، لابراتوار مرکزى کابل، براى تشخيص اين بيمارى با وسايل خاص وپيشرفته مجهز مى باشد.  

جنرال احمد ضياء يفتلى رئيس صحيه اردو که درنشست خبرى امروز اشتراک داشت  ،  نيز از شيوع اين بيمارى در کشور اظهار نگرانى نمود .

وى گفت که دربين نيروهاى مسلح کشور نيزبيش از ٣٠٠ واقعه مشکوک  وجود دارد  ؛  اما تاکنون معاينات آنها تکميل نشده است .

وى گفت که جهت جلوگيرى ازشيوع اين بيمارى دربين نيروهاى نظامى کشور، تمام تدابير وقايوى  اتخاذ گرديده است  .

 همچنان مبارز راشدى معين نشراتى وزارت اطلاعات وفرهنگ در نشست يادشده از رسانه ها   خواست که درنشر وپخش پيام هاى صحى در مورد  بيمارى انفلونزا نوع جديد، وزارت صحت عامه  را همکارى نمايند.

وى به تاکيد گفت که بايد تمام رسانه ها  دراين مبارزه ملى شريک شوند وبه مردم  درمورد اين بيمارى خطرناک آگاهى دهند.

 هموطنان عزیز ! لطفا برای جلوگیری از این مرض مدهش، نکات مهم را که در گزارش نشر شده از یاد نبرده در عملی کردن ان بکوشید و براي ديګران هم توصيه کنيد

 

+نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت14:57توسط ناهيد بشردوست |
توفیق جوی رحمت

                          توقيف جوي رحمت

اشک حسرت ميچکد از ديده ام    

 موج غمها  ميشود اين سينه  ام                                                    

ميشود  توفيق  جوى   رحمتت                                                                      

ايندل  افسردۀ  غمديده ام                                           

 

از کراماتت مرا هوشيار کن                                           

و از مبا حاتت دلم سرشار کن

راه دشوار خطا بر من ببند

سنگلاخ غصه را هموار کن

 

 من بدرگاهت پريشان آمدم

خسته و دلخون وحيران  آمدم

از کرم دنياى من روشن بکن

بندۀ   شرمنده  گريان   آمدم

 

زندگى بر من گذر گاه غم است

لحظه هايم پر ز رنج و ماتم است

قصۀ  اندوه  من    پايان      بده

گر چه ميدانم که عذر من کم است

                                               

دل به اميد وفايت بسته ام

گر چه از دنياى فانى رسته ام

مرگ  آسانم  بده جور م  مده

بنده شرمنده  سر افگنده ام

 

کن بدرگاهت دعاى  من  قبول

گر چه از فرمان تو کردم عدول                                                  

شام تارم را بکن روشن ز نور                                            

را ه بر بند م ز افعال فضول                                           

 

عاشق و شوريده کن جان مرا

جلوه  ده  تقوا و ايمان  مرا               

 

کن توانا  اين  تن  رنجورمن

لايق عشقت  بکن  آن  مرا

 

ديده اميد بر درگاه    توست

دل به فرمان گه و بيگاه توست

 توبه ام را  نشکنم اى يا ربى

سر به خاک سجده  آگاه توست

 

شهد عشقت ريز کامم شاد کن

خانۀ  ويران  من  آباد   کن

از گناهانم گذر کن اى خدا                                                         

از اسارت جان من آزاد کن

 

مدعى  غم  بگردان   ايندلم

باز کن از رشته غم  مشکلم

بار تقوايم مکن از توشه  کم

سبز کن با رحمتت اين ساحلم

+نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت14:3توسط ناهيد بشردوست |
طعمه تقدیر

طعمه تقدير

 

هر لحظه روى آيينه دلگير ميشوم

با خويش مى ستيزم و درگير ميشوم

اين عمر رفتۀ  که زمن رفت نااميد

نالد تنم که عاقبت است ،پير ميشوم

رنج زمانه بود ،هميش همسفر مرا

دانم ـ اسيرـ طعمه  تقدير ميشوم

در هرقدم تلاوت غم  ميکشد مرا

 با غصه ها چوحلقه زنجير ميشوم

روزها به گريه سر شد و شبها تمام درد

فرياد من شکسته و شبگير ميشوم

دستى نبود تا زرخم اشک بسترد

در داستان غصه چه تصوير ميشوم

+نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت15:50توسط ناهيد بشردوست |
قربانی

ترا فرا ميخواندم

                  

اگر اشکى در چشم ميداشتم

براى پاک کردن آن ترا صدا ميزدم .

اگر لبخندى بر لب ميداشتم

براى شريک ساختن با شادمانى هايم

ترا فرا ميخواندم .

اگر آرزوى بدل ميداشتم

براى جاودانه شدن آن

ترا انتظار ميساختم .

اما دراين دنيايى که

اشک

لبخند 

و اميد را از من گرفتند !

من ترا براى چه چيزى بسويم صدا زنم

مگر تو ...

آيا تو ميلاد دوباره براى

اشک

لبخند 

و اميدم خواهى شد ؟ !!

شايد! اما به قربانى

اشک

لبخند و

اميد خودت .....

+نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت13:19توسط ناهيد بشردوست |
تحایف عیدی

 

 

 تحايف عيدى 

مرسل کوچک که موهاى دراز وپر پيچ وخم دارد، موهايش را در عقب سر ش در لابلاى انگشتانش جمع کرده ،  از يکطرف بسوى شيشه آشه دار مينگرد.هرچند روى شيشه، انباشته با گرد وخاک است اما مرسل بدقت تمام ،ازلابلاى آنهمه مکدرات ،صورت قشنگ خودشرا ميابد. با ديدن موهاى پر پيچ وخم ،ابرو هاى پر پشت، صورت گرد سفيد و لبهاى سرخ نازک ،ذوقى از شادمانى بدلش چنگ ميزند و برق شادى  از چشمانش مى جهد  که انعکاس  آن در آئينه واز آئينه به تمامى جا پراگنده ميشود .او در جهان خيالاتش قيطکى را که پدرش از مزار برايش خواهد آورد،از دست پدرش که ميخواهد او را بيازارد وسپس تحفه اش را بدستش دهد با يک جست بلند مى ربايد و به موهايش مى آويز. دوباره بسوى شيشه آشه دار ميايدو لحظات متوالى تصوير قشنگ آئينه را با چشمان نافذش بدرقه ميکند... بگرد خودش  مىچرخد در حاليکه گونه هايش را در لابلاى دو دستش مى فشار مىخندد.  

 دخترک ديگر که موهاى کوتاه و بچه گانه دارد با حسرت بر موهايش دست کشيده اما بزودى به چورى هاى هندى که پدرش با او وعده کرده فکر ميکند .آستين هايش تا ارنج ها بلند زده در بازوهاى سفيدش به چورى هايش که از فرسوده گى رنگش رفته است مى نگرد، از چورى ها بدش ميايد نزديک سنگى رفته اول دستش را بالاى سنگ ميگزارد ميخواهد چورى ها را در دستش بشکند اما مى هراسد که دستش افگار نشود ،سپس مرسل را صدا ميزند :

ـ مرسل جان ! بيا بامن کمک کن ميخواهم چورى هايم را بشکنم .

مرسل تکان ميخورد و از دنياى تخيلش بيرون شده بسوى شگوفه که آستين هايش را بلند زده آمده  با تحيربسويش  نگاه کرده مى پرسد:

ـ چى خبر است شگوفه جان ،چرا آستين هايت را بالا زدى ؟  شگوفه خنده  زده ميگويد:

ـ چورى هايم کهنه شده ،پدرم برايم چورى مياورد ،چورى  هاى هندى  چورى هاى رنگا رنگ .

مرسل کوچک در حاليکه بانگاه هاى نافذش او را بدرقه ميکرد پرسيد:

ـ چورى هندى ، يعنى که مثل چورى هاى تولسى ؟شگوفه خنديده ميگويد :

ـ نى چورى تولسى کلان است مثل چورى  ساورى ....هردو ميخندندشگوفه دستش را به مرسل ميدهد مرسل هر قدر تلاش ميکند تا چورى هاى شگوفه را از دستش بدرکند نمى شود، يک فشار ديگر و آخرى.... از شدت فشار کومه هايش باد گرفته و رنگش سرخ ميشود ،صداى افتيدن يک چورى و بيرون شدن چورى هاى ديگر او رابه نکته پيروزىمى رساند. شگوفه  چورى ها را بروى سنگ گذاشته يک يک آنرا با شدت بزير سنگ ميده ميده کرد.

و اما شبنم صداى چورى هايش را در اهتزازصداى چورى هاى شگوفه که بزير سنگ شکسته وخورد ميشودميشنود....شرنگ ،شرنگ ، شرنگ و گاهيکه اين صداهاى مرتب شرنگ شرنگ نامرتب و درهم وبرهم ميشود او راشادمانتر ميسازدو بيخود شده ميخنند د دستش را از سرش بلند تر برده بالاى سرش به جنبش مى آورد مرسل وشگوفه به اين حرکات شبنم مىخندند!.شگوفه پيش دستى کرده ميگويد:

ـ شبنم جان ! ديوانه که نشدى...بىدهل ميرقصى ؟

شبنم خنديده ميگويد :

ـ چرانرقصم فردا عيد است ، پدرم از مزار ميايد برايم چورى مياورد، هرسه ميخندند.

صداى خنده هاى شان در هم مياميزد و تا آسمانها ميرود، روى صفحه آبى آسمان پر از نقش و نگار ميشود نقش قيطک هاى رنگارنگ ، چورى هاى  رنگين هندى و جورى هاى شيشه اى همه جا پر از قيطک وچورى ميشود .فضا را بوى خينه پر ميسازد خينه جلال آبادى ، لغمانى ،خينه نغمه .....همه جا راچشم ميگيرد چشمهاى آغشته با سرمه سرمه سمنگانى ، بدخشى ،سرمه صوفى .....گلهاى پيراهنهاى دختران دراطرافشان پراگنده ميشود، همه جا گلريز ميشود ؛ دامن لاجورى آسمان و دامن فولادى زمين گلباران ميشود .دخترها ميخندند و با دامن پر چين شان که بگرد آنها تاب ميخورد، چرخ ميزنند.چرخ ميزنند  .....تا آنکه پا هاى شان  سستى ميکند و هر کدام بهر سو پرتاب ميشوند .

شب آرام آرام سايه  خاکسترى اش را بروى زندگى مى پاشد  . پرده ها بروى شيشه ها کشيده ميشود.دختران با گذاشتن خينه بدستهايشان در حاليکه چشمهايشان ساعات متوالى انتظار را بدرقه ميکند خسته شده  بخواب ميرونداما زن با گذشت هر لحظه براضطرابش افزوده ميشود. شيطان او را زير اثر وسوسه هاى خويش ميکشد و تمامى انديشه اش را جال مىافگند در وجودش تب نامرعى را احساس ميکند خواب ازچشمانش فرار ميکند  بسوى کلکين ميرود چشمش ناخود آگاه به ستارۀ که از جمع ستاره گان جدا شده و سرنگون ميگردد گره  مىخورد . صداى شکستن چينى قلبش را مى شنود که از آسمان آرزو هايش بزمين ميخورد و از هم مى پاشد شگون بدى که اين حادثه در ذهن او به تصوير ميکشد، اشک داغى از دو گوشه چشمش ،بروى گونه هايش  فرو مى چکد.

مرد ميدانست که زنش وسواسى است و هرگاه در رفتنش به خانه تعلل نمايد قصه ساخته و باآن بزودى پايان ناکام ميدهد.

ـ   موتررا سرعت  بيشتر داده و بىآنکه برخشم سرنوشت  بينديشد لحظه به  لحظه به  سرعتش ميافزايد .کوه وصخره هاى که او از کنار آن عبورمينمودبه سرعت فضا را براى لحظه بعدى رهاميکرد.از مقابل، موترهاى خورد و بزرگى بسيارى ميامدندو برق آسا از کنار اوميگذشتنداما حميد که انگار بى خود باشد پستى ها بلندى ها وحتا گولايى هاى بلند را نيزبا سرعت ١٣٠کيلو متر، طى ميکرد . اين تحرک ذوق شادى او را که از براى حلول عيد بر دل داشت همراهى ميکرد .

سرک مارپيچ گرد کوهى را احاطه کرده بود که دره خيلى بزرگ وعميق در کنار آن تا آخرين امتداد اين سرکها را همراهى ميکرد . دور نماى اين دره آنقدر وهم انگيز و پر هيبت بود که با ديدن آن لرزه براندام انسان مى افتاد.حميد با همان سرعت به کله کوه جائيکه سرک با مسافت کوتاهى بايد راه سراشيبى را بپيمايد رسيد .در اين لحظه موتر بزرگ ديگرى که به صد ها تُن وزن را حمل مينمود در نزديکترين فاصله چون هيولاى در مقابل موتروى پديدار کشت، موتر در چشمان مرد براى لحظه کوتاهى  باآن سرعتى که داشت انگيزه عجيبى را به بار آورد. انگيزه  وحشت مرگ  و نابودى ، مرد سراسيمه شد و با يک تگاپوى کوچک و تلاش براى زنده ماندن موترش را به جانب دره سمت داد اما موتر بى آنکه تصادمى صورت گرفته باشد  درعمق دره سرنگون گرديدو از تصادم موتر با سنگپاره هاى کوه، صداى شکستن سکوت دره بگوش رسيد که کوله بار زندگى‌ کسى را از غنيمت زندگى تهى ميکرد. صداىوحشت بار متلاشى و آتش گرفتن  موتر در فضا پيچيدو لحظه پس جسد آتش گرفته مرد از درون موتر بيکسو پرتاب گرديد، انگار تلاش خودش بوده که ميخواست غنيمت زندگى را  از کف ندهد و اينگونه خودش را از موتر بيرون پرتاب نموده است .اما تلاشها بيهوده بود و مرگ حميد را يعنى پدر ى راکه چشمهاى بيشمار ى انتظاربازگشت او را ميکشيدند با تمامى آرزوهايش بى رحمانه به کام خويش کشيده بود .

روز هاى متوالى از مرگ حميد سپرى شد، هنوز اشک  آهنگ اندوه را از  آئينه چشمان دوستان و اقارب سوگوار حميد نزدوده بود که يکروز درزير روشنائى پگاهيان ،مادر پيچه سفيدش گره  بقچه لباسهاى حميد را که همراه با تابوتش از شفاخانه منتقل گرديده بودند با دل پر خون و اندوهبارش گشود! با فرياد و شيون لباسهاى او را به مشام کشيده آنرا که بوى حميد از آن تراوش ميکرد تاتوانست بو کرد وگريست وقتى قات  کرتى اش را گشود ،صداى شرنگ شرنگ چورى ها از آن بلند شد، دستش را به جيب آن کرتى نموده دو درجن چورى و يک قيطک را از آن بدر کرد با حنجره گرفته نواسه هايش را صدا زده تحايف شانرا براى آنها داد. کودکان با دستهاى لرزان و قلب  اگنده از غم واندوه تحايف را گرفته بسوىجوى که در کنارحويلى زير سايه ديوارى خط استوارش را باموجهاى خاموش بسوى بيرون ميکشيد رفتند .هرسه تحايف شانرا ميان جوى ريختند، چورى شيشه اى و قيطک بدرون آب ته نشين گرديد و چورى هندى تا جائيکه چشم ها آنرا بدرقه ميکرد بروى موج شنا کنان رفت، گويا اين موجها همراه با تحايف شيرازۀ زندگى اين سه کودک  و مادرجوان شانرا که سر انجام زير فشارعوامل سنتى وشرعى  بايد از هم جدا شوند، جدا کرد و با خود برد.

                                                                                                            پايان

 

+نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت13:23توسط ناهيد بشردوست |
انـــــــــــــــــــــــــــــــــــــتظار

انتظار

هى، ياد ترا شام وسحر ميکنم ايدوست

پيراهن زرينه به بر ميکنم ايدوست

آئينه به دستان و  به خلوتگه شوقم

در ديده خود سرمه تر ميکنم ايدوست

  ابروى خودم ميکشم چون قوس حلالى

چادر به خيال تو بسر ميکنم ايدوست

بيچاره دلم تاب نيارد به جدايى

با ديده رهت زير و زبر ميکنم ايدوست

     گه خانه همسايه و گه کُردک گندم

از ذوق خيال تو نظر ميکنم ايدوست

  از ترس که بیگانه   نه ببيند رخ ماهم

ديوارک تخت بام سپر ميکنم ايدوست

  گرمادر من آيد و پرسد که کجايم

صد رنگ بهانه بدو سر ميکنم ايدوست

  چون آمدى با قامت موزون و رسايت

اسپند بر رفع نظر ميکنم ايدوست

+نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت19:28توسط ناهيد بشردوست |
پرده پندار غم را از هوايم پس زدى
سيل اشک داغ را از گونه هايم پس زدى
نقش سرد گريه بودم در بلور شيشه ها
ساحل خشکيده را از ناخدايم پس زدى
آمدى در کلبه ام مثل نسيم آرزو
ياديغمارا ز روى ياد هايم پس زدى
فال بگرفتم که خواهم مُرد از دورى تو
داغى تب را ز خط دستهايم پس زدى
آخرين روز وداعت را نوشتم در غزل
نکته هر مصرع را ازشعر هايم پس زدى
در ميان موج عصيان غرق بودم تاگلو
لحظه ترديد را از پيش پايم پس زدى
بسمل و نيم بسمل و زرد و خزان بودم زغم
آستين مردى را بهر وفايم پس زدى 
                                         
+نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت19:1توسط ناهيد بشردوست |
خلوت رويا

 

بر آئينه چشمت طرح غزلى بخشم

بر شهد لبان توشير و شکرى بخشم

بر شام سياه غم در خلوت رويا ها

خورشيد بيفشانم  روشن سحرى بخشم

در باغ روم امشب با ساز نسيم عشق

با سرو درآميزم برآن بغلى بخشم

با خانه نياميزم با خلوت مصلوبش

 از چار سو بگريزم برغصه درى بخشم

برکُرد کوير غم کو دادبه بربادم

تخم هوسىريزم بر آن چمنى بخشم

باران هوايت را بر خويش کنم جارى

بر بارش هر قطره امشب گهرى بخشم

لبريز شوم از عشق با شوق درآميزم

بر حسرت گمگشته امشب اثرى بخشم

+نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت15:9توسط ناهيد بشردوست |